آدمهایی که در عمرم دیدم سه دسته بودند:
مثل گردو تمام مغز با یک پوستهء نازک و چوبی یا نرم که فقط جهت حفظ مغز درونش است. اینجور آدمها حاصل سختی های بزرگند. آدمهایی که اینقدر سختی کشیده اند تا مجبور به فریاد شده اند. تمام ظواهر را کنار می گذارند. مثل مولانا که تو شعرهایش وزن را کنار می گذارد:
آتش دوزخ اگر قصد من و تو بکند...تو که خشکی چه به من،من که ترم به توچه.
می گوید تویی که از الکل تر شده ای همانقدر در جهنم بد می سوزی که من، من که از مذهب مثل چوب خشک و قابل اشتعال شده ام . پس بهتر است یک فکری به حال عاقبت خودمان بکنیم. به جای اینکه به یکدیگر گیر بدهیم.
دسته ء دوم برگ بر برگند چو کاهو. این دسته حرفهایشان را پیچیده بیان می کنند و باید کلی برگ را بکنی تا به مغزشان برسی مثل حافظ. شعرهای حافط فهمیدنش خیلی کار می خواهد. مثلاً بیت:
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند...اشهی لنا واهلی من قبلة عذارا
آن شراب تلخ که صوفی مادر تمام بدبختی هایش می خواند برای من از بوسهء دوشیزگان شیرین تر است.
می دانید همین یک بیت چند سال فکر تمام ما رابه خودش مشغول کرد. اول همه فکر می کردیم حافظ دارد مدح خوردن شراب را می کند اما بعد فهمیدیم حافظ می گوید: کسی که شراب می خورد و می گوید من شراب خوردم این راستی اش برای من از آن صوفی که شراب را بد می شمرد ولی شبها خودش مشغول عشقبازی با دوشیزگانست شیرین تر است.
دستهء سوم پوست بر پوستند چو پیاز.این آدمها اینقدر حفظ ظاهر می کنند که تمام وجودشان می شود ظاهر و دیگر هیچ مغزی برایشان نمی ماند.تمام زندگی را به مغلطه می گیرند. اگر بخواهی برای تقابل با آنها از روش خودشان استفاده کنی به هیچ جایی نمی رسی چون تعداد پوسته هاشان ا ز تو بیشتر است. اینجور آدمها را باید با رنده* محاصره کرد. تا دیگر پوستی برایشان نماند...
*: یعنی باهاشان رک و پوست کنده رفتار کنی
۸۸۸
I'm a woman with passion & sometimes need a warm hug
داستان دو خبرنگار است که بعد از یک سال جمع آوری مدارک و پیدا کردن کسانی که با نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا همدست بودند، جریان واتر گیت را رسوا کرده و باعث استعفای رئیس جمهور نیکسون می شوند.
وقتی با بچه ها صحبت می کنم اکثراً می گویند: در این چند ماه ما سرکار بودیم. به نظر من هم حق با آنهاست وقتی کسی از تقلب حرف می زند باید مدرکی ارائه دهد تا ادعایش ثابت شود. خودش باید به دنبال اثبات ادعایش برود نه اینکه منتظر شود در این گیر و دار کسی از آسمان هبوط کرده تا ادعایشان را ثابت کند. به همین دلیل دیدن این فیلم را به همهء دوستان پیشنهاد می کنم.
دو خبرنگاری که یک سال بی وقفه و با سختی و با وجود تمام موانع مدرک جمع کردند و دست آخر با مدرک ادعایشان را ثابت کردند.
ولی حرف من این است: کسانی که 13 آبان 58 و حمله به سفارت آمریکا و تسخیر لانهء جاسوسی را محکوم می کنند چطور خودشان دست به اقدام مشابهی در 13 آبان 88 می زنند با شعار: سفار.ت ر.وسیه...لانهء. جاسوسیه.
و ناراحت کننده تر از این مرگ بر هایی است که علیه یکدیگر می دهیم. قدیمی ها می گفتند: گوشت یکدیگر را می خوریم اما استخوان خود را جلوی بیگانه نمی اندازیم. حالا چه بر سر ما آمده که اینچنین در مقابل یکدیگر به صف ایستاده ایم و مرگ هم را می خواهیم ، نمی دانم. اما حالت دلزدگی امروز فرق چندانی با حالت دلزدگی مان در سال 82 ندارد وقتی من و اغلب دوستانم سینما را تحریم کرده بودیم. از دانشکده به خانه از مسیر بلوار کشاورز عبور می کردم. معمولاً همشهری می خریدم. اما آن پاییز وقتی می دیدم که روزنامه های جناح چپ چگونه زیرآب هم را می زنند، به این شکل که هر عصر هر کدام جداگانه کسی را می فرستادند تا به دکه دار پولی بدهد و روزنامهء مال خودشان را جلوی چشم بگذارد و بقیهء روزنامه های هم جناح هایشان را آن پشت مشت ها و دور از چشم بگذارد، از خریدن همشهری هم زده شدم. اطلاعات مطلب خاصی نداشت به کیهان پناه بردم. در کیهان ستونی بود مبنی بر سوتی هایی که در مجلس آن موقع اتفاق می افتاد. یکی شان را خوب یادم است: کر.وبی به عربستان سفر کرده بود و نبو.ی مجلس را می گرداند.نماینده ها هم از فرصت استفاده کرده و مجلس را دو در می کردند. نبو.ی یکی از مستخدمین مجلس را دم در می نشاند تا مواظب باشد کسی با کیف از صحن مجلس خارج نشود اما نماینده ها کیفشان را به نماینده هایی که می خواستند بمانند می سپردند و بعد به بهانهء دستشویی رفتن از مجلس جیم می شدند. آن سال مهمان از سوریه زیاد برایمان می آمد. بابا هم می نشست و این ستون های کیهان را برای مهمانهای سوری اش به عربی ترجمه می کرد. اینقدر می خندیدند که از خنده، کبود می شدند. و من اینقدر خجالت می کشیدم که از خجالت سفید می شدم. دیگر کیهان هم نخریدم. دیگر هیچ روزنامه ای نخریدم...
Let us cling togethar as the years go by
oh my love, my love
In the quiete of the night
Let our candle always burn
Let us never lose the lessons we have learned
این گفته های دو تا از دوستان سال سومی ام است:
ساعت 5/7 صبح آماده شده بودیم تا به میدان هفتم تیر برویم. اما یکی از دوستانم که آنجا بود به من زنگ زد و گفت: نیایید. مترو هفت تیر آتش گرفته است. اینقدر هم گاز اشک آور زده اند که ما که در طبقهء سوم یک پاساژ پناه گرفته ایم از بو در حال خفه شدن هستیم. به ناچار ما ساعت 11 با اتوبوس به سمت میدان ولیعصر حرکت کردیم. در اتوبوس خانمی این شعر را می خواند:
تفنگت را زمین بگذار... ندارم زبانی جز زبان دل و الخ
و زنان در اتوبوس هم، با او تکرار می کردند. مردان هم دنبال صاحب صدا می گشتند. در میدان ولیعصر پیاده شدیم. پر از نیروهای گارد ضد شورش بود هیچکدامشان تفنگ نداشتند. اول می خواستیم به سمت سفارت روسیه برویم اما از همه طرف گاردی ها راه را بسته بودند. و دنبال مردم می کردند و باتوم هایشان را دور سرشان می چرخاندند. خانم های پا به سن گذاشته هم مدام گاردی ها را دعوا می کردند.
میدان ولیعصر را به سمت طالقانی پایین رفتیم اما آنجا هم راه را بسته بودند. جمعیتی هم که برای لانهء جاسوسی آمده بودند به جای مرگ بر آمریکا مدام آزادانه مرگ بر منافق می گفتند. از طریق یکی از کوچه ها به سمت میدان فلسطین رفتیم. آنجا هم پر از گاردی بود که دورتادور میدان نشسته بودند. ویرمان گرفت و مستقیم از میانشان رد شدیم. نکته ء مهمی که فهمیدیم این بود که وقتی گاردی ها دنبالمان می کنند نباید فرار کنیم. پشتمان را هم به آنها نباید بکنیم. باید بایستیم و در چشمانشان زل بزنیم اینجوری دیگر کاری به کارمان ندارند. نان باگت 400 تومان شده است چرا نمی گذارند ما فریاد بزنیم. در تقاطع خیابان فلسطین و انقلاب سوار تاکسی شدیم. گاردی ها دورتادور دانشگاه را محاصره کرده بودند و نمی گذاشتند هیچ دانشجویی از آنجا خارج شود. دانشجویان هم از همان داخل مدام شعار می دادند:
مرگ بر دولت سیب زمینی
این را که شنیدیم خیلی خوشحال شدیم. چون حرفهایمان در گلویمان قلنبه شده بود.
می خواستیم برویم خانه اما اتوبوسی نبود. در میدان انقلاب هم جمعیت شعار می دادند. گاردی ها با موتور به سمتشان می رفتند و گلوله پلاستیکی می زدند. جمعیت متفرق می شدند وقتی گاردی ها می رفتند دوباره جمعیت جمع می شدند و شعار می دادند و دوباره گاردی ها می آمدند و...
تنها یک اتوبوس باقی مانده بود که آن تنها تا میدان ولیعصر می رفت. در بلوار کشاورز و میدان ولیعصر هم وضع به همین منوال بود. دیدیم یک پسر را از میان جمعیت گرفتند. پسر مدام می گفت من که کاری نکردم. گاردی هم می گفت: آره! تو که کاری نکردی.
نمی دانیم وضع در دانشگاه شریف چگونه بود ولی چون مادرهامان در خانه ممکن بود نگران شوند و ما هم به آنها نگفته بودیم کجاییم به خانه برگشتیم.
می خواستم ننویسم اما مثل پری خانم یک چیزی تو گلویم است.
ها! راستی یک سؤال به نظرتان عکس زیر بیشتر شبیه به یک کیک تولد است یا سنگ قبر؟

بعلت تغییرات، این بلاگ بطور تقریبی تا آخر آبان به حالت نیمه تعطیل خواهد بود. زمان افتتاح مجدد متعاقبا اعلام خواهد گشت.
به اطلاع خواهد رسید.
دنبالشان نبودم تا یک روز دیوان عبید زاکانی را در کتابخانهء گرد و خاک گرفتهء خاله ام پیدا کردم. چاپ کتاب مربوط به اواخر دههء 30 بود، با اندکی سانسور و کاملاً پورنوگرافیک نوشته شده بود. با عذاب وجدان کامل کتاب را خواندم و در نهایت تعجب یافتم اخلاق ایرانی ها در طی این 700 سال که از از زمان عبید می گذرد تغییر آنچنانی نکرده مثلاً:
"مردی عروسی گرفت در شب زفاف معلوم می شود که عروس باکره نبوده، فردای شب زفاف مرد عروس را در حال سوراخ کردن گوش برای آویختن گوشواره می بیند. مرد رو به سوی زن می کند و می گوید: این کار را که در خانهء پدر باید می کردی در خانهء من می کنی و آن کار را که در خانهء من باید می کردی در خانهء پدر کردی."
یا:
"مردی زنی خوش اخلاق و وفادار داشت اما زن از زیبایی بهره ای نبرده بود مرد زن را طلاق می دهد و زنی همه کاره اما زیبا روی می گیرد. همسایه ها به او اعتراض می کنند و مرد جواب می دهد:" آن نان خشک و نسیه را خود به تنهایی سق می زدم اما حال شیرینی این حلوای نقد را با دیگران قسمت می کنم."
و یا داستانهایی از حمام های مردانه که درآن چه بلایی بر سر پسر بچه ها می آمده!!!
یا در باب مکاسب به بازاری ها اینچنین توصیه می کند:
ربا زیاد بگیرید که خیر بسیار در آن است.
رشوه زیاد بدهید که گشایش روزی در آن است.
دروغ زیاد بگویید که مصلحت در آن است.*
دنبال بقیه کتاب ها که گشتم چند تا چاپ قدیمی آن هم با سانسور زیاد توانستم پیدا کنم از چاپ جدید هم اثری نبود. تا انگلیسی دو تا از کتاب های اسکار وایلد بدستم رسید. من که کمیت زبانم می لنگد بسیار از خواندنشان لذت بردم چه از لحاظ زبانی که مثل نثر سعدی مسجع بود و چه از لحاظ طنزو رکی گفتار که بی نظیر بود. بی خود نیست که اشراف انگلیسی نتوانستند تحملش کنند و او را به زندان انداختند. بعد از زندان هم تا پایان عمر در تبعید به سر برد.
کتاب مشهورش تصویر دوریان گری که فساد اخلاقی طبقهء اشراف انگلیس (همانها که ما می گوییم جنتلمن) را بدون هیچ پرده پوشی بیان می کند داستان پسری زیباروی است که در خانه پورتره ای جادویی از خود دارد. برای زیبا و جوان ماندن حاضر است هر بهایی بدهد. با هر گناه کبیره ای که انجام می دهد پورتره زشت و پیرتر می شود اما دوریان همچنان زیبا و جوان باقی می ماند. درآخر کتاب وقتی دوریان پشیمان از جنون زیبایی ، با چاقو پورتره را پاره می کند طلسم باطل شده. فردا روز دیگران جسدی پیر و زشت را در کنار تابلویی که دوریان را جوان و زیبا نشان می دهند می یابند وتنها از روی حلقه اش می فهمند که جسد همان دوریان است.
اسم وبلاگم هم با کمی تغییر از یکی از همین نمایشنامه هایش برداشتم:
The importance of being Earnest.
اهمیت جدی بودن. داستان تلاش پسریست به نام ارنست …
Ernest
*: اینها مؤدبانه ترین بخشهای کتاب بود.
5 سال پیش: یک هفته قبل از عروسی پسرش: شب: فرخنده خانم خواب می بیند که عروسی پسرش ست. پسرش کفن پوشیده و بر روی کفن پاپیون زده و عروسش را به او نشان می دهد و می گوید: مامان! این هم عروسی که می خواستی.
صبح: آنچنان این خواب فکرش را مشغول کرده بود که کیفش را در اتوبوس می زنند.
عصر: هنگامی که پسرش در جنت آباد در مسیر بازگشت به خانه بود. نوجوان مستی را می بیند که مشغول اذیت کردن دختری ست. رگ غیرتش قلنبه می شود و با پسرک دست به یقه. پسرک هم نامردی نمی کند وکارد شیرینی پزی سی سانتی را که برای تهدید دختر به همراه داشته در شکم او فرو می برد و کارد را بالا می کشد.با بالا کشیدن کارد روده ها، کبد، آئورت و شریانهای قلب پاره می شوند. نوجوان مست که تازه متوجه کارش شده بود او را همانجا رها می کند و فرار می کند. رهگذرها فوری او را به بیمارستان می رسانند و سه ساعت بعد پسر فرخنده خانم با دردی که با هیچ مورفینی تخفیف نمی یافته، تمام می کند. دکترها می گفتند در همان دم ِ پاره شدن رگ آئورت نزدیک به سه لیتر خون در شکم پسر خالی شده و اگر هم امیدی به زنده ماندن پسر بر اثر جراحت وجود داشته فردای روز حادثه پسرش یا از کزاز می مرده و یا از قانقاریا. حالا فرخنده خانم ماند و کت و شلوار دامادی پسرش و کفشهای چرم چهل هزار تومانی که با هزار جان کندن در خانهء این و آن جور کرد تا پسرش احساس کمبود نکند.
قاتل هنوز متواریست می گویند از کشور خارج شده. فرخنده خانم می گوید: پسر من که مرد. اگر قاتل مجازات نشود معلوم نیست که روز دیگر در جایی دیگر فاتل دوباره این عمل را تکرار نکند.
خدا نیاورد ولی نمی دانم که اگر جای فرخنده خانم بودم چه تصمیمی می گرفتم. ولی می دانم برای اینکه بخواهی بخشوده شوی باید از صمیم قلب احساس پشمانی کنی. وقتی کسی از کردهء خود پشیمان باشد دیگر به آرزوهایش فکر نمی کند، فرار نمی کند ولو اینکه به از دست دادن جانش بیانجامد (به جای التماس بر سر جانش از خانوادهء قربانی طلب عفو می کند) و خود آزادانه به مسلخ می رود تا با قربانی شدن از رنجش کاسته شود. وقتی خانوادهء قربانی پشیمانی را درچشمان او می بینند می توانند ببخشند. در غیر اینصورت نمی بخشند (من هم بخاطر این نابخشودن محکومشان نمی کنم) فقط می توانند بگذرند و چنین گذشتی فقط و فقط بر بزرگی روحشان دلالت می کند نه بر بیگناهی جوان قاتل.
مصاحبهء کاسپین دوست ندا آقا سلطان را که می خواندم وضعیت قاتل را اینجوری شرح داده بود: قاتل اسلحه اش را به زمین انداخت. مدام می گفت نمی خواستم بکشمش. مردم می ریزند روی سرش و کتکش می زنند ولی او هیچ مقاومتی نکرد. موقع بازداشت هم مدام گریه می کرده و می گفته من را اعدام کنید تا از این رنج خلاص بشوم به مادر وپدرش هم بگویید مرا ببخشند.
همهء اینها یعنی پشیمانی قاتل. برای همین مادر ندا آقا سلطان توانست ببخشد. ولی مادر آن مقتول در رفتار بهنود شجاعی هیچ اثری از پشیمانی نمی بیند برای همین نتوانست ببخشد.(البته این نظر شخصی من ست)
دوست خوبم، من خیلی وقتست که متوجه شده ام که سلایق ما مانند همدیگرست. چرا که هر وقت مطلبی در ذهنم بود و می خواستم آنرا در بلاگم بنویسم قبل از آن می دیدم که تو آنرا در بلاگت نوشته ای. اما تو متمرکز بر افکارت بودی. مثل من که متمرکز بر افکارم هستم و سایرین را به سختی می بینم.
باید کمی از تمرکزم بکاهم. برای اینکار "اوشو" می خوانم. مثلاً یکبار که می خواستم بنویسم که انسانها بچه دار می شوند تا بهانه ای برای زندگی کردن داشته باشند تو آنرا قبلش در بلاگت نوشته بودی. اما بعداً دختر سه ساله ای به نام هستی به من فهماند که انسانها بچه دار می شوند تا دوباره بتوانند به بهانه او بچگی کنند. آنشب عروسی مرجان یکی از بستگان بود. من کنار هستی نشسته بودم. مانند تمام بزرگترهای فامیل سنگین و با وقار اما در گوشهء دیگر خانوادهء داماد کفش ها را در آورده بودند و مشغول پایکوبی، بدون در نظر گرفتن شأن و این چرندیات . عروسی هر لحظه برایم خواب آورتر می شد. اول با گل های رز سفیدی که به ما دادند با هستی شمشیر بازی کردم. بعد دست هستی را گرفتم و به بهانه ء او برای رقصندگان دست زدیم و با آنها پایکوبی کردیم. وقتی بر سر عروس شادباش می ریختند به بهانهء هستی دولا شدم و آنها را جمع کردم و به هستی دادم. بقیه طول عروسی را با هستی کنار صندلی عروس نشستیم. وقتی عروس و داماد کنار میز شام رفتند تا در دهان یکدیگر غذا بگذارند به بهانهء هستی بلند شدم و با او کنار میز شام ایستادم و آنها را تماشا کردم. هستی مدام سؤال می کرد که اینها چه کار می کنند و من توضیح دادم. غرق عروس شده بود. فکر می کرد فرشته ایست که از آسمان آمده. به همین دلیل فکر می کرد فرشته به او محل نخواهد گذاشت. گفتم: هستی می خواهی با عروس سلاملیک کنی و دست بدهی؟ با خجالت سرش را تکان داد. وقتی کنار مرجان رفتیم و مرجان دولا شد و با او دست داد و سلاملیک کرد قیافه اش غرق تعجب شده بود. تا پایان عروسی به بهانهء هستی شادی کردم. جالبست که بعد از گذشت دو سال هستی که الآن ۵ ساله اش است و دو سال بود که همدیگر را ندیده بودیم هنوز مرا بخاطر می آورد. اینرا تعریف کردم که شاد شویم

before
now
بودن با کسی بخاطر زیباییش مثل بودن در قطار شهر بازی است. ممکن است به ما خوش بگذرد اما به جایی نخواهیم رسید.
ستاد پیشگیری از افتادن به دام زیبا رویان![]()
John Lennon:.Living is easy with eyes closed, Misunderstanding all you see
پایان
This is the second of the most beautiful human seen by me
The Russian champion tennis player or princess of tennis