تبليغاتX
اهمیت شهلا ماندن
اصلاً فکر نمی کردم فیلم خوبی باشد. فکر می کردم یکی شبیه به همان فیلم های کوئین لطیفه است. ولی فیلم آموزنده ای بود.

بن افلک نقش یک تهیه کننده هالیوودی را بازی می کند. از همانها که همه آرزوی زندگی شان را دارند. خانه ای بزرگ بر روی تپه های بِو ِرلی، زنی زیبا که قبلاً هنرپیشهء یکی از فیلم هایش بوده و پدر پیری که به بیماری فراموشی دچار است، اما آنها حاضر نیستند او را در آسایشگاه بستری کنند.

اما این مرد موفق با تمام توصیفاتش یک صفت بد دارد و آن اینکه از کلمهء

F***

زیاد استفاده می کند. برای توصیف هر که و هر چه از این کلمه استفاده می کند. برای توصیف کارگردانش، فیلمنامه نویسش و بازیگرش. با وجود این، همکارانش چون دوستش دارند تحملش می کنند و سعی دارند کاری کنند که او استفاده از این کلمه را کنار بگذارد. از تمرین های کلاس کاراته تا ثبت نامش در کلاس فیلمنامه نویسی. اما بودن در همین کلاس فیلمنامه نویسی زندگی اش را به هم می ریزد. اول یکی از کارگردان های زیر دستش به زنش تجاوز می کند. می خواهد او را اخراج کند وقتی کارمندانش می پرسند: چرا؟

می گوید:

He is f***ing my wife.

دوستانش این جمله را می گذارند به حساب همان عادت همیشگی اش و کارگردان اخراج نمی شود. او هم این خاطره را در دفتر فیلمنامه نویسی اش می نویسد. در هنگام ترک خانه برای همیشه،  پسرعموی یکی از کارمندانش او را می زند و لوازمش را می دزدد. می خواهد آن کارمند را اخراج کند باز نمی تواند چون از تکه کلام همیشگی اش استفاده می کند:

He is f***ing my home.

بعد دفترچه خاطرات شخصی اش را که ریز زندگی اش در آن بود یک دختر چینی می دزدد...

وقتی این فیلم را به یاد می آورم یاد آن دسته از نویسندگانی می افتم که مدام برای توصیف آدم هایی که دوست ندارند از کلمات بوگندو استفاده می کنند. تو هم  اول تحمل می کنی ولی دست آخر خواندن حرفهایشان همان حالی را در تو ایجاد می کند که توالت کثیف و دور افتاده ای با چاهک پر در کنار جاده ای دور افتاده تر.

 

*:man about town
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط شهلا  | 
وقتی شخصی با چشمان باز در مسیری قدم  می گذارد تنها خواسته ای که از شما ندارد این است که  در دوری اش غمگین باشید.

*:Nikole Kidman

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط شهلا  | 
با مرضیه دم ایستگاه مترو ساعت 10 قرار گذاشتیم. یکربع به 10 به آنجا می رسم. سر و وضعم خوب است. بر روی جدول بتونی خیابان می نشینم. گاهگاهی راننده های تاکسی های در بستی نگاهی به من می اندازند. از دور چهره ای آشنا می بینم. آقای پسرعمه علیرضا(نامبرده هیچگونه رقمی در پایان نام فامیلش نیست). می ایستم و سلام می کنم.

می گوید:" چرا اینجا نشستی؟"

می دانم به چه فکر می کند.

می گویم:" منتظر دوستم هستم."

می گوید:"چرا سوار مترو نمی شوی؟"

 در دلم می گویم:" ترا به خدا اینقدر گیر نده. خودت تا کت و شلوار تام فورد و کفشهای سالواتوره فاراگوما یت را نپوشی به تیرچه بلوک هم نمی روی."

اما جواب می دهم:" هنوز نیامده. دیگر سؤالی نیست؟"

با مکث و طمأنینه می گوید:" دخترم!...خداحافظ (یعنی من 26 سال از تو بزرگترم پس احترام بگذار!)

 می گویم:خداحافظ (و در دلم می گویم:  پدرم!)

مرضیه بالاخره می رسد. سوار مترو می شویم و به کوچه مروی می رویم.

چند سال پیش تمام مروی عرب بودند به جز یک مغازه که ترک بود. اما الآن ترکها تاخته و قسمت شمالی خیابان  را گرفته و عربها را به قسمت جنوبی خیابان رانده اند. ترکها با هم کار می کنند زن و مردشان. اما عربها همچنان بر سیستم سنتی شان پای می فشارند.

دیگر لوازم آرایش آنجا ارزان نیست. مغازه های لوکس شمال شهر ارزانترند. مقداری خرید می کنیم. مرضیه کرم  پودر می خواهد. اما در قسمت ترک نشین کرم پودر 40 هزار تومان است. به قسمت عرب نشین می رویم. وارد مغازه ای می شویم. پسرک خوب به کرم پودر ها وارد است. حاضرم قسم بخورم که تمام کرم پودرها، رژلبها، رژ گونه ها و لاک ها… را بر روی خودش وقتی که تنهاست امتحان می کند.

ازش می پرسم:" خودتان امتحان کرده اید؟"

دنبال جوابی می گردد بعد از مکثی طولانی می گوید:" نه! مشتری ها می آیند و می گویند چطور بود."

بلند می خندم.

مرضیه کرم پودرش را می خرد و از مغازه خارج می شویم. مغازه های بغلی تغییر شغل داده اند و لوازم آرایش مردانه می فروشند. در جلوی مغازه شان بر روی پارچهء ابریشمین با آب طلا نوشته اند:" ویاگرا، انواع داروهای تقویت کنندهء قوای جنسی حاوی گیاه جن سینگ و… موجود است."

بر می گردیم سر کوچه تا فلافل بخریم. دو ساندویچ فلافل 8 تایی می خریم. سر کوچه بر روی نیمکتی می نشینیم. مرضیه می گوید:" دیدی آنها را؟"

می گویم:" همانها که با عطر توت فرنگی بود؟"

با نیشخند می گوید:" نه! با طعم توت فرنگی بود."

جواب نمی دهم.

با همان نیشخند سه باره حرفش را تکرار می کند.

بالاخره مورد استفاده اش را می گویم.

مرضیه می خندد و می گوید حالا هر که حرفهای ما را بشنود فکر می کند ما چه کاره ایم!

***                                                                    

 

 

 

مهندس هم که به تنهایی مثل آن لطیفه* به ماه عسل رفته. فقط نمی دانم آنکه آن هفته با سر ژل زده و کت و شلوار دامادی سر کلاس آمد که بود؟

*: از یکی می پرسند ماه عسل چطور بود؟ می گوید: خیلی خوش گذشت. می گویند: پس چرا زنت گریه می کند؟ جواب می دهد: آخر یادم رفت او را با خودم ببرم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط شهلا  | 
اول راهنمایی بودم که عکسش را در کتاب تاریخمان دیدم. از هر پادشاه ایرانی بیشتر سرزمین فتح کرده بود، از هر پادشاه ایرانی بیشتر تاریخ را تکان داده بود اما کتابمان بیشتر از نیم صفحه خرجش نکرده بود.

می نشستم و به عکسش خیره می شدم. به نظرم تیزهوش می آمد همراه با چاشنی زیبایی. بینی اش برخلاف اکثرمردان ایرانی نه کوفته بود و نه دراز. کشیده بود و سر بالا. چشمهایش آبی بود با موهای مجعد قهوه ای و لبهای کوچک.

 آخر چه می شد تو برادر من باشی. همان برادر ده سال از خودم بزرگتری که همیشه آرزویش را داشتم.

اینقدر در بحرش فرو رفته بودم که مامان کتابش را که نوشتهء جان گونتر بود برایم خرید*.

دوبار کتابش را خواندم. سیرمانی نداشتم.

بابا جلوی تلویزیون می نشست. بر می گشت و به من نگاه  می کرد که به پشتی ها تکیه داده ام و دارم او را می خوانم.

می گفت:" بنگر در فرید** که چگونه درسهایش را می خواند. و چگونه معدلش بیست می شود. اما تو معدلت   5/18 است. تو آخر هم هیچی نمی شوی."

می گفتم:" خودت چه شده ای. اسکندر از 22 سالگی تا 30 سالگی یعنی ظرف 8 سال تمام جهان شناخته شدهء آنروز به جز چین را فتح کرد. اما تو 50 ساله ات است و هنوز یک کشور را هم فتح نکرده ای."

چشمانش کاسهء خون می شد و صورتش قرمز، به سرعت رویش را از من بر می گرداند. مامان هم که بر روی یکی از صندلی های میز ناهارخوری نشسته بود و با خنده از آن بالا به ما نگاه می کرد می گفت:" شما دو تا مثل دو تا بچهء پشت سر هم می مانید."

بابا هم می گفت:" آخر این چه کتابی بود که برایش رفتی خریدی؟"

الآن می دانم آن کتاب جان گونتر کامل نبوده و او هم  مثل اکثر شاهان فاتح مال و جان انسانها بوده نه فاتح قلبهایشان. می دانم او به هر جا می رفته اگر در مقابلش مقاومت می کردند همه را می کشته به پیرها، زنها و بچه ها هم رحم نمی کرده، شاهزادگان ایرانی را خواجه می کرده و با آنها می خوابیده ، به زنان تجاوز می کرده، شبها همیشه مست بوده و ادعای خدایی می کرده. درست همان کارهایی که شاهان ایرانی که مایهء افتخارشان می دانیم انجام می دادند .

اما هنوز دوستش دارم  به عنوان آدمی که از یک کشور بربر آمد و سعی کرد زندگی ملتش را با فتح کشورهای متمدن آن زمان تغییر دهد، فلسفهء یونان را جایگزین بیسوادی ملتش کند، نحوهء تدفین مصریان را جایگزین انداختن لاشه های ملتش جلوی کرکسها کند, حمام، عطرها و لباسهای خوب ایرانی  را جایگزین چرکهای تن ملتش کند و گنجینهء مملکتش را با گنجهای هندیان پر کند...

*: از مجموعهء گردونهء تاریخ

**: همشیره ام و یکی از آیات خداوندی از جنس مذکر که آنزمان دوم راهنمایی بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط شهلا  | 
از همان نوزادی بغلمان می کردند و می بردند بهشت زهرا. چون پیامبر گفته بود:" از کودکی فرزندانتان را به زیارت اهل قبور ببرید."

بعد ها که تصویرها در ذهنم نشست، آنها را می دیدم که با یک دست مفاتیح می خوانند و با دست دیگر بر در سنگ می زنند. منتظر بودند در قبر باز شود و مرده شان زنده بیرون آید و چون این اتفاق نمی افتاد آرام آرام گریه می کردند، مرد و زنشان.

اما ما می خندیدیم به عقلشان. این که با سنگ حرف می زنند و برروی آن می گریند و آرام می شوند.

با هم می دویدیم، دنبال هم می کردیم و بر روی قبرها بالا بلندی بازی می کردیم. سنگ قبرها می شدند بلندی، همان سنگهایی که آنها مشغول گریستن بر رویش بودند. آنی که پایش برروی زمین بود می شد گرگ، یعنی همانجایی که آنها نشسته بودند و می گریستند.

گاهی در اوج دویدن پایمان گیر می کرد به لبهء قبر و می افتادیم زمین. با گریهء ما آنها به سراغ مان می آمدند و می گفتند: "چیزی نشده چرا گریه می کنی؟"

می گفتیم:" خودت چرا گریه می کنی تو که اوخ نشدی؟"

می گفتند:" گریه ء من با مال تو فرق دارد؟"

می گفتیم:" چرا الکی حرف می زنی؟"

بعد همه می خندیدیم. با مرده ها خداحافظی می کردیم  و با آرامش به سوی زنده ها بر می گشتیم.

حالا خیلی از همانها شده اند سنگ و ما بر رویشان همراه با خنده می گرییم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط شهلا  | 

The Game

Sail Away  Sweet Sister

Song Duration 3:32
Written by Brian May.
Sung by Brian May, Freddie Mercury.


Comments

Lyrics

(To the sister I never had)

Hey little babe you're changing
Babe are you feeling sore ?
It ain't no use in pretending
You don't wanna play no more

It's plain that you ain't no baby
What would your mother say
You're all dressed up like a lady
How come you behave this way, yeah

Sail away sweet sister
Sail across the sea
Maybe you find somebody
To love you half as much as me
My heart is always with you
No matter what you do
Sail away sweet sister
I'll always be in love with you

Forgive me for what I told you
My heart makes a fool of me
Ooh, you know I'll never hold you
I know that you gotta be free, yeah

Sail away sweet sister
Sail across the sea
Maybe you find somebody
To love you half as much as me
Take it the way you want it
But when they let you down my friend
Sail away sweet sister
Back to my arms again

Hot child don't you know you're young -
You got your whole life ahead of you
And you can throw it away too soon
Way too soon, aah yeah

Sail away sweet sister
Sail across the sea
Maybe you find somebody
Gonna love you half as much as me - yeah
My heart is always with you
No matter what you do
Sail away sweet sister
I'll always be in love with you
Aaha
شخص خاصی منظورم نیست. این آهنگ را دوست دارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط شهلا  | 
برای من و ام اس

چهارده سالم بود. نشسته بودم جلوی تلویزیون و مثل اغلب مجری های برنامه های تلویزیونی آنوقت اعتقاد داشتم چیزی که انسان را به نابودی می کشاند غریزهء جنسی است. و در این باب برای مامانم سخن ها می راندم.

مامانم مثل همیشه با لبخند به من خیره شده بود. آنوقت ها این لبخندش لج مرا در می آورد فکر می کردم دارد مرا مسخره می کند.

بعد از اینکه سخنرانی ام تمام شد. با همان لبخندش گفت:

" اگر این غریزهء جنسی نبود، الآن شما اینجا نبودی تا سخنرانی کنی!"

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط شهلا  | 
وقت استراحت بود. سر کلاس با دو نفری که کنارم نشسته بودند، صحبت می کردیم. یکی شان می خندید و می گفت  اینروزها همه همدیگر را یا دکتر صدا می زنند یا مهندس. اول فکر می کردم  واقعاً طرف مقابلم از وجناتم دریافته که من مهندسم. اما وقتی دیدم در رستوران، همان طرف مقابلم، گارسون را هم مهندس صدا زد کلی شوکه شدم.

خندیدیم.

 

مصری ها هم همه را استاد صدا می زنند. ازرفتگر محلشان تا فول پروفسور دانشگاهشان را و البته توکای مقدسشان را و حتی دوستشان را وقتی ازشان دلیل این کار را می پرسی می گویند: چون از هر کسی می توان چیزی یاد گرفت پس هر کسی می تواند استاد زندگی من باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط شهلا  | 
    

یادتان هست وقتی که ابراهیم خانهء کعبه را تمام کرد و از خدا خواست تا خدا نعمتهایش را برای پیروانش قرار بدهد و خدا گفت: نه! نعمتهای من برای تمام بندگانم است چه آنها که من را می پرستند و چه آنها که من را نمی پرستند.

این حرف خیلی برایم سنگین بود تا سه تا از نزدیکانم برای کار و تحصیل به مالزی رفتند و همه شان به یک شکل مالزی را برایم تعریف کردند: اول که به مالزی وارد می شوی، فکر می کنی به یک کشور اسلامی وارد شده ای اما وقتی پا در خیابانهایش می گذاری دچار شوک می شوی. زنان محجبه با لباس های منقش به گلهای رنگارنگ ارکیده که گاه حجابشان هم کامل نیست در کنار زنان بی حجاب که گاه شلوار برمودا بر پای دارند در حرکتند.در فروشگاه ها همه نوع لباس برای همه نوع سلیقه موجود است. در یک گوشهء خاص شهر چند "بار" وجود دارد. مالزیایی، چینی، هندی، عرب، ایرانی، اروپایی، آمریکایی و سیاه در کنار یکدیگر با صلح زندگی می کنند. می توانند آزادانه به زبان خودشان حرف بزنند و طبق رسم و رسومات خودشان زندگی کنند. مسلمان، مسیحی، زرتشتی، هندی و بودایی می توانند آزادانه در عبادتگاههایشان به عبادت بپردازند. درهای مساجد و عبادتگاههای مسلمانان رو به همه باز است. همه می توانند مرده هاشان را طبق آیین شان دفن کنند. کسی به آنها خرده نمی گیرد. انواع فیلم و موسیقی خارجی و داخلی، مذهبی و غیر مذهبی در فروشگاهها فروخته می شود. غنی و فقیر در کنار یکدیگر زندگی می کنند. غنی از همان فروشگاهی خرید می کند که فقیر. ورود به دانشگاه برای همه آزاد است.اینترنت با سرعت بالا و فیلتر نشده در دسترس همه است. در مالزی هیچ گونه تبعیض جنسیتی، نژادی، قومی، دینی و طبقاتی نمی بینی. قانون کشور بر پایهء اسلام است. و همه در برابر آن مسئولند. خوب این یعنی نعمتهای خدا برای همهء بندگانش.

حالا مقایسه کنید با ایران:

اگر بخواهی سی دی موسیقی و فیلم خارجی بخری با فروشنده از طریق ایمیل در جایی قرار می گذاری، او روزنامه باید دستش باشد و تو یک شاخه گل رز قرمز. در مکان قرار کیف سی دی ها با کیف پول تو معاوضه می شود.

اگر بخواهی سی دی نوحه بخری همه مسخره ات می کنند.

اگر بخواهی به زیارت بروی حتماً باید چادر سرت باشد و مسلمان باشی.

اگر زن چادری هستی که می خواهی در یکی از برجهای شهرک غرب خانه اجاره کنی محترمانه می گویند به چادری خانه اجاره نمی دهیم.

اگر بخواهی لباس گل منگلی بپوشی همه با ماشین دنبالت می افتند و شماره می خواهند.

اگر ساده یا سیاه لباس بپوشی می گویند چرا اینقدر غمگین لباس پوشیده ای.

وقتی شلوار برمودا مد می شود همه مغازه ها از دم فقط برمودا می فروشند.

وقتی شلوار گشاد مد است همه از دم گشاد می فروشند.

اگر مانتو معمولی بخواهی همه یا تنگ دارند یا خیلی گشاد.

واگر ...

خلاصه برای همین است که مالزی الآن خودرو پروتون و لوازم برقی تولید می کند اما ما که همواره با باتوم و سنگ بر سر یکدیگر می زنیم و سلیقه هایمان را بر هم تحمیل می کنیم، داریم خودرو پروتون آنها را مونتاژ می کنیم.

به نظر من به جای این همه دو واحد عمومی مثل اخلاق، اندیشه و ... که هر سال دو واحد دیگر هم به آن اضافه می شود و هیچ کس هم حال و حوصلهء آنرا ندارد بهتر است دو واحد درس مالزی بصورت تصویری و با صدای دالبی، بدون سانسور برای دانشجویانمان بگذاریم. تا یاد بگیرند چگونه همدیگر را با هر سلیقه ای بپذیرند.

از بحث اصولگرایی و اصلاح طلبی بیزارم......................مهاتیر محمدم آرزوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط شهلا  | 

آدمهایی که در عمرم دیدم سه دسته بودند:

مثل گردو تمام مغز با یک پوستهء نازک و چوبی  یا نرم که فقط جهت حفظ مغز درونش است. اینجور آدمها حاصل سختی های بزرگند. آدمهایی که اینقدر سختی کشیده اند تا مجبور به فریاد شده اند. تمام ظواهر را کنار می گذارند. مثل مولانا که تو شعرهایش وزن را کنار می گذارد:

آتش دوزخ اگر قصد من و تو بکند...تو که خشکی چه به من،من که ترم به توچه.

می گوید تویی که از الکل تر شده ای همانقدر در جهنم بد می سوزی که من، من که از مذهب مثل چوب خشک و قابل اشتعال شده ام . پس بهتر است یک فکری به حال عاقبت خودمان بکنیم. به جای اینکه به یکدیگر گیر بدهیم.

دسته ء دوم برگ بر برگند چو کاهو. این دسته حرفهایشان را پیچیده بیان می کنند و باید کلی برگ را بکنی تا به مغزشان برسی مثل حافظ. شعرهای حافط فهمیدنش خیلی کار می خواهد. مثلاً بیت:

 آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند...اشهی لنا واهلی من قبلة عذارا

آن شراب تلخ که صوفی مادر تمام بدبختی هایش می خواند برای من از بوسهء دوشیزگان شیرین تر است.

می دانید همین یک بیت چند سال فکر تمام ما رابه خودش مشغول کرد. اول همه فکر می کردیم حافظ دارد مدح خوردن شراب را می کند اما بعد فهمیدیم حافظ می گوید: کسی که شراب می خورد و می گوید من شراب خوردم این راستی اش برای من از آن صوفی که شراب را بد می شمرد ولی شبها خودش مشغول عشقبازی با دوشیزگانست شیرین تر است.

دستهء سوم پوست بر پوستند چو پیاز.این آدمها اینقدر حفظ ظاهر می کنند که تمام وجودشان می شود ظاهر و دیگر هیچ مغزی برایشان نمی ماند.تمام زندگی را  به مغلطه می گیرند. اگر بخواهی برای تقابل با آنها از روش خودشان استفاده کنی به هیچ جایی نمی رسی چون تعداد پوسته هاشان ا ز تو بیشتر است.  اینجور آدمها را باید با رنده* محاصره کرد. تا دیگر پوستی برایشان نماند...

*: یعنی باهاشان رک و پوست کنده رفتار کنی

۸۸۸

I'm a woman with passion & sometimes need a warm hug

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط شهلا  |