|
|
|
|
|
ما در قرن ۲۱ در قرون وسطی به سر می بریم. بیشتر کسانیکه دم از دین و علم برای زندگی می زنند در حقیقت جادوگرانی اند به دنبال عمر جاوید.
مسیح علی نژاد٬ خبرنگاری که دم از تکنولوژی و علم روز برای ایران را می زند بختک جادوگری ست که حتی سواد خواندن و نوشتن معمولی را هم در این چند هزار سال نیاموخته ست. دخترش لیلا حاتمی٬ هنرپیشهء بی استعدادی که دم از اخلاق می زند جادوگری ست که حتی برای یافتن شوهری از جادو استفاده کرد. حامد پسردایی ام که در تمام این سالها نمایش بازی می کرد که برنامه نویس ست و حتی سوالات سادهء کامپیوتری را هم قادر به پاسخ دادن نبود یک جادوگرست. می دانید زهره ( من) به رقص خواهم آورد مسیحا را! در تعحبم از کسانیکه بختک فاحشه را خورشید و ستاره شان می دانستند. اگر از عمل خلاف جادو دست برندارید. دیگر هیچ آب حیاتی شما را از طوفانی سهمگین که همه چیز در آن باقی خواهد ماند به جز انسانهایی که در معرض آنند نجات نخواهد داد و هیچ چیز از بساط جادوگری تان باقی نخواهد ماند حتی یادی. همانطور که جبرئیل با عصای موسی مارهایتان را بلعید اینبار هیولا خودتان را خواهد بلعید هیچ مفر و پناهگاهی هم برایتان نخواهد بود. برای موجودات مافوق این دنیا تمام سقف ها و دیوارهای هر قدر محکم پرست از مدخل های ورود. هر کس از این دنیا گمراه بیرون برود در آن عالم دو برابر گمراه خواهد بود. یک روز بهشت معادل با هزار سال زمین است. در هنگام پرس و جو از کسی چندهزار سال در این دنیا زیسته است بپرسند عمرت چقدر بود می گوید چند روز. از کسی که چند صد سال عمر کند بپرسند می گوید چند ساعت. سقف فلک گشوده خواهد شد و طرحی نو خواهد افتاد. انسانهایی نو می آیند که به جای سرکشی٬ خدا را خواهند پرستید. پیوست: خضر کورست. برای همین همه زیرگوشش پانتومیم بازی می کنند چون او یک خفاش پیرست که با گوش هایش می بیند. پیوست ۲: وقتی ۲۰۱۲ به پایان رسید اما دنیا به پایان نرسید خواهید دید ستارهء دروغین تان چگونه افول خواهد کرد. پیوست ۳: نگران بازی نکردن زری خوشکام نباشید. او هم اکنون با جادو و زیر نام های بهاره رهنما و نیکی کریمی در سینما و تلویزیون ما فعال ست. بیش از تصورتان سکسی و پول دارست تا بتواند کسانی را اجیر کند تا به نامش کتاب بنویسند. آنقدر پولدار که وقتی سینمای جمهوری اش را به عمد سوزاند تا دختر بی استعدادش صاحب سیمرغ شود حتی پرکاهی از ثروتش کاسته نشد. علی مصفا هم همان خضر است که اینبار در نقش شوهر دخترش ظاهر شده است. در حقیقت شوهر اصلی اش و اگر بچه ای هم در میان باشد همان حامد اویسی ست. گاه انسان از ریاکاری فاطمه جواهری ها ( مادر حامد) متعجب می شود. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم فکر می کنم اگر علی حاتمی خضر باشد و زری خوشکام هم بختک آنوقت لیلا حاتمی بچهء چندمشان است؟ چند تا خواهر و برادر در طی قرون و اعصار متمادی داشته است؟
اولین بچه ثبت شده از آنها مربوط به نیم قرن قبل از میلاد است به نام بطلمیوس سزار که در پانزده سالگی توسط اوکتاویوس خفه شد. بغیر از این فکر می کنم هر کدام ازدواج های متعددی در طول تاریخ داشته اند. اگر این حضرت خضرتان باشد که مدام با یک همه کاره در ارتباط ست پس انسان های معمولی می شوند ابرحضرت. این زنک بالا هم نمی تواند برود چون به دلیل پاکدامنی بسیار در جهنم گیر می کند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
در آخرالزمان همه چیز نقیض می شود. این قانون ساده ایست که تمام آنهایی که هزاران سال است منتظران آخرالزمان است از آن کاملاً تبعیت نکرده اند. برای همین همه چیز مانند موهای در هم پیچیده و تاریک است.
یوسف زن می شود. زن هیبتی مردانه به خود می گیرد. محمد روشن است. یوسفش تیره. زلیخا مرد می شود. مرد هیبتی زنانه به خود می گیرد. زلیخای داستان اول تیره است. زلیخای آخرالزمان روشن. عزیز مصر ( سرو) تبدیل می شود به کنیز مصر ( بختک). ملازم عزیز مصر ( کلاغ) می شود ملازم کنیز مصر (بختک) و برای خوشامد بختک٬ قصد جان یوسف را می کند تا زلیخا را از او دور کند. اما از ترس عذاب او و خانواده اش را در شکنجه گاهی می افکند. فرششان را می دزدد. سرشان را کلاه می گذارد. بر املاکشان به قصد مصادره دست می اندازد. ورشکسته شان می کند. مجبور به گرفتن نزولشان می کند. نمره ها و رتبه های کنکورشان را دستکاری می کند. برایشان از مردان و زنان و مواد مخدر دام می چیند. جادویشان می کند و تا مرز دیوانگی و فقر آنها را پیش می برد. و در این میان پول و خوشبختی به سمت کسانی سرازیر می شود که ضربه ای هر چند کوچک به من زده اند. مثل دایی حمید٬ خانوادهء جواهری٬ وکیل فرزاد و ... در عین حال برای اینکه بختک به زلیخا برسد زندگی خانوادگی اش و هر کس را که به او کمکی بکند را به هرطریق ممکن بر هم می زند. و باز پول و خوشبختی به سمت برهم زنندگانی مانند گوگوش و ... روانه می شود. عزیز مصر هم که تبدیل شده است به فرعون٬ نه از یوسف خبر دارد و نه از بختک و زلیخای دربندش. حال چه رسد به نقشه های آن کلاغ. و اما می رسیم به سیب زهرآلود٬ شمشیر زهرآگین. چون آخرالزمان است و همه چیز نقیض می شود پس زهر هم می شود آب حیات. یعنی درون غذاهای من آب حیات می ریزند. آنروز که کلاغ ( کلوچه غملویی) با کسی به نام اعظم که شباهت عجیبی به سرو داشت برای ختم مادر و سرکیسه کردن دایی ام خانه مان آمد. اعظم آبنباتی به من داد همراه با داستانی: دو مرد به مغازه اش می آیند یکی آبنبات را می خورد و دیگری نه. آنکه نمی خورد سکته می کند و می میرد اما دیگری زنده می ماند و خندهء بدی برای مردن او در مقابل من داغدار مرگ مادرم زد. پرواضح است من آبنبات یک نزولخوار که خانواده های بسیاری را سرکیسه کرده را نمی خورم و در سطل آشغال می اندازم. امروز که فکر می کنم متوجه می شوم که آبنبات آغشته به آب حیات بوده است برای همین خوردنش جلوی مرگ را می گیرد. پیوست: بختک کنیزی تیره رو و تیره موست با چشمانی رنگی. در زندگی چند هزار ساله اش دست به هر گناهی زده است او همان کلوپاترایی ست که در یک زمان چهار شوهر کرد٬ همان لیژیایی ست که مارکوس را عاشق خود کرد٬ همان تئودورایی ست که با رقص و سکس کنستانتین را شیفتهء خودش کرد٬ همان بانو آلبا ثروتمندترین زن دو قرن پیش اسپانیاست که گویا ( کلاغ) را تآمین می کرد و همان الیزابت تیلور ست که بعد از زندگی پرهیجان جنسی اش با مردان به تازگی مرد. کلاغ هم از اسمش پیداست یک لاشخور است. پیوست ۲: دلیل نهادن اسامی شنگول و منگول و حبهء انگور بر این سه نفر ( سرو٬ کلاغ و بختک) در داستان بزبز قندی ( مرگ) هم همین ست. شنگول از نامیرایی اش شادمان ست٬ منگول مانند منگلی ست که مثل منگنه عمل می کند و حبه انگور هم حبهء انگوریست در دهان مردان و بختکی ست بر زندگی زنان. پیوست ۳: کلاغ لال است. موهای سرش هم به کلفتی موی زیر بغل است.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
آره! پدرش همان فرعون است. همان که نوزادها را درون رحم مادر می کشت. چند هزار سال که هر کاری که دلش می خواهد دارد انجام می دهد. مدام زن می گیرد و بچه دار می شود و مرگ بچه هایش را نگاه می کند.
مستر برنز هم اوست و پیرمردی که دوریان گری را فریب داد تا لباس زنانه بپوشد و کیانو ریوز. بهرام چوبین که بدنش مانند چوب لاغر است. پس سنگ کیمیا یا داستان آب خضر یا آب حیوان حقیقت دارد. پس خضر مَلک نیست. یک انسان درستکار هم نیست به موهومات اعتقاد دارد. با پیشکارش آقای موسوی ( موسایی) که او هم از آب حیوان می نوشد و هر دو با این آب است که دوباره جوان می شوند. زن همراهشان هم که خود را مسیح معرفی می کند و در زیر نام سمیرامیس٬کلوپاترا٬ تیودورا٬ بانو آلبا٬ سیمون دوبوار و ... هم همان بختک است. جولیوس سزار٬ ناپلئون بناپارت٬ هیتلر٬ روپرت مرداک و... هم خضر است. تمام مدت امام زمان می خواست همین را به من بگوید برای همین این شکلک ها را در می آورد. در رختخواب می خوابید و ادای انسان های دم مرگ را در می آورد. اگر آهو منم. پس گور ایرانی که شبیه به آهو ست هم منم. پس بهرام که گور می گرفت معنای نهانش این ست که دختر ها را شکار می کرد. و گور او را گرفت هم به معنای اینکه دختری او را شکار کرد. در اینجا من دچار کسری جبرئیل٬ ملک الموت٬ ملک کتاب جفر و... می شوم. چرا دست بر قضا سه جبرئیل می شناسم شیخ شهاب الدین سهروردی٬ عیسی مسیح و نرجس خاتون که از باد است و همان ققنوس. ملک الموت هم جن ست و همان بز که در داستان بزبزقندی ست و از سه نفر به نام های شنگول و منگول و حبهء انگور ( دو مرد و یک زن که باید همین سه تای پایینی باشند) مراقبت می کند. طبق داستان تهوع آور چه کسی آب حیات را خورد آن ها سه نفر بودند کلاغ ( یک کوتولهء چاق)٬ بختک ( یک زن بدون بینی) و سرو ( یک مرد قد بلند). ذوالقرنین هم به خواب رفت ولی هنوز زنده است. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
تا پارسال هر کتابی را می خواندم. سعی می کردم کم کم شخصیت های آنرا مثل مردگان فامیل به فراموشی بسپارم. اما حالا باید همهء گورها را نبش قبر کنم چون درون اکثرشان این من هستم که خوابیده ام.
باید افکارم را بر روی صفحه ای بریزم تا ارتباط میان آنها را بفهمم. چیزی که مرا دیوانه می کند هاروت و ماروت اند. و اینکه چرا اینقدر سرنوشت آنها به من گره خورده است. تابحال خیلی چیزها را پیدا کرده ام. دلبر ( خودم) ٬ عشق (محمد نبی) مرگ (بز) و... داستان زندگی من چون موهایم کمندی در هم پیچیده است. حتی مادر این پسر را نیز پیدا کرده ام. اما پدرش را نه و اینکه چرا او به روزگاری افتاده است که با لباس زنانه در کوی و برزن ظاهر می شود و چرا اینقدر برای همه اهمیت دارد. نکتهء خوبی که در مورد پدرش است این است که حداقل ملک نیست و من مجبور نیستم کل تاریخ را برای پیدا کردن شخصیت های مختلفی که به خود گرفته است زیر و رو کنم. گیتی پاشایی هم مدرسه ای مادرم بود. شخص دیگری که مادرم از او زیاد خاطره داشت. پسر نابغه ء گیلکی به نام هژبر بود با موهای روشن و چشمان ضعیف که اغلب اوقات فراغتش در خانهء آنها می گذشت. بعد از آن مثل خیلی های دیگر راهی آمریکا شد و تبدیل به پنج دانشمند برتر ناسا. اتوماتا برای گوگل خوب است و هندسه برای ناسا٬ درسی که من اصلاً نمی توانم با آن ارتباط برقرار کنم چون برخلاف درس های محض محدودیت دارد. تفاوتش مثل بی خیالی است با زندگی روزمره. پشت خانهء ما باغی ست که درون گودالی ساخته شده است و تقریباً مخفی ست مثل داستان Secret garden. یکبار کسی به من گفت صاحب آن شهشهانی ها هستند که در آمریکا اقامت دارند و این باغ در میان ثروتشان گم است. گاه این پسر یعنی زلیخا را در حال آب دادن به آن می بینم. شهشانی ها همه شان در هندسه اند. یکی از برادران هم در ناسا کار می کند. کسی که در ناسا می رود غیر از اینکه دانشمند خوبی باید باشد دروغگوی بهتری باید باشد تا بتواند مردم را هر روز با کشفیات دروغین سرگرم کند یکی از دروغهایشان رفتن به ماه است. پنجاه سال ست که این دروغ را به جای راست به مردم دنیا خورانیده اند. در قرآن آمده است که " هرگز نمی توانید با دست ساخته هایتان پای بر ماه بگذارید." از اینها که بگذریم. پدر این پسر عاشق گیتی پاشایی شد و با هم ازدواج کردند. او بدنیا آمد سپس از هم جدا شدند. طبق داستانها او قد بلند است با موهای روشن٬ پوستی روشن و صورتی کشیده. آدم مغروری که با پاره شدن کون دنیا پای به عرصهء زندگی گذاشت. مثل اغلب بیماران روانی خود برتر بین دوست دارد با دیگران بازی کند و معما بچیند. یک چیزی شبیه به لری پیج مثلاً. یا قیافه ای شبیه به این. یا شبیه به مردی که در تصویرم به عنوان کالی الهه مرگ به زیر پایم افتاده. یا چیزی شبیه به مرد مسن فیلم زن ها فرشته اند که درون باغی عظیم زندگی می کرد و نیکی کریمی قصد طلاق از او را داشت. و ما فکر می کنیم ملک هاروت خود را به عمد به شکل مردی بلند قامت با پاهای بزرگ در می آورد تا او را به من بشناساند. مثل جبرئیل که خود را به شکل خاله ام در می آورد تا ملکهء سرما را به من نشان دهد. المعتمد بالله هم باید او باشد.اگر پسرش زلیخاست پس کنیز مصر* هم اوست. اگر خدابنده او باشد پس سالومه که می آمد و در خانه با هم دوچرخه سواری می کردیم هم باید پسرش باشد. آقای براتی٬ دکتر موحدیان٬ دکتر حیدری و ... هم باید او باشند. خدابنده و براتی کسانی که هرگز مادرم از آنها خوشش نمی آمد. اینکه او هنوز به دنبال انتقام ست یعنی خصومتی شخصی با مادرم دارد. اصولاً یکسری از مردهای فامیلمان که زنانشان را مورد آزار و اذیت قرار می دادند هم با مادرم خصومت شخصی دارند چون مادرم جلویشان می ایستاد و نمی گذاشت زنشان را اذیت کنند. او هم باید گیتی پاشایی را آزار داده باشد و پاشایی هم مثل خیلی های دیگر به مادرم پناهنده شده است. با دیواری که میان خانه ما و خدابنده بود دزدیدن فرش طرح شیخ صفی هم باید کار او باشد و بقیهء مشکلاتی که در این بیست سال با آن دست و پنجه نرم کرده ایم. تمام سرنخ ها به او می رسد. المعتمد بالله اوسا. سرنخ ها در دست او پایان می یابند. *: گفتیم در آخرالزمان مردان زن می شوند. پس عزیز مصر هم می شود کنیز مصر. پیوست: او باید دست کم ۷۰ سال را داشته باشد. اما در تربیت مدرس می خواستند به عنوان مرد ۴۰ ساله به من بیندازندش پس نتیجه غیر اخلاقی که می گیریم جراحی پلاستیکی به غلیظی راکل ولش هنرپیشهء هالیوود کرده است. او همان هم سفر کربلایمان بود با پوستی تیره و سری کچل٬ درست به زشتی تصویر دوریان گری. که در تمام مدت سفر شب ها به خانه های خالی برای همبستر شدن با زنان عرب می رفت و بقیه مردان کاروان را هم به این کار تشویق می کرد. در کنار قبر هود و صالح هم نرخ دلار را چک می کرد. دوریان گری واقعی همان آقا جمال قلابی تربیت مدرس ست. کسی که دست به گناهان کبیرهء زیادی زده است و با زنان بسیاری همبستر شده است. "دوریان با هر عمل خطایی که انجام می داد تصویرش زشت و زشت تر می شد. روزی که تصویر را پاره کرد به ناگاه تبدیل به همان مرد زشت درون قاب شد." دقیقا قیافه ای که از او در سفر دیدم همین صورتی ست که در قاب می بینید . اما صورت جوانی اش مرا به یاد هاوارد هیوز غول هوانوردی و صنعت هالیوود می اندازد. آیا اسکار وایلد هم اوست؟ آیا داستان همه می میرند سیمون دوبوار واقعیت دارد؟ آیا او همان فرعون مصر است که در قرآن آمده است که به لعنت خداوند گرفتار شد و زنده ماند؟ او کیست؟ او یهودی ست. شاید زمانیکه با گیتی پاشایی ازدواج کرد مسلمان شد اما بعد دوباره بازگشت. لقمان دوست سابق دایی سعید هم که نسل اندر نسلشان خاخام هایی هستند که فتوای مرگ می دهند اوست. شیرین هم زن دومش است که از او یک پسر به نام بهنام یا آبتین و یک دختر به نام رومینا دارد. زن دومش هم از او جدا شد.او همان یهودی پولدار دَلال است که قصد ازدواج با کوچکترین دختر شاه را داشت. حدس می زنم دختر بیچاره با دیدن قیافهء واقعی او خودکشی کرد. پسر کوچک شاه را هم برای همین کشتند. اما همهء خانوادهء شاه خفه خون گرفته اند و در عوض به او احترام می گذارند. خودش را هم به هر شکلی که می شد ( محمد نبی و امام زمان) در آورد تا مرا بدست بیاورد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
در خطبه ای از حضرت علی داریم که از وضع عرب قبل از اسلام می گوید:غذایتان قبل از اسلام چه بود. شیر شتر بود و سوسمار. بهداشتتان قبل از اسلام چه بود...
مصرع زیر نیز از زبان رستم فرخ زاد در شاهنامه است: "ز شیر شتر خوردن سوسمار عرب را به جایی رساندسد کار حالا می توانیم بفهمیم رستم فرخ زاد چه کسی ست. کسی که ذال پس از بزرگ شدن در کنار سیمرغ به او تولد دوباره می بخشد. کسی که سیاوش ( من) را بزرگ می کند. نام پدر من هم علی ست و همیشه حرف هایش از نهج البلاغه ست. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سال پیش عباس حیدری رئیس گروه ریاضی تربیت مدرس مدام چهره اش تغییر می یافت. وقتی محمد علی رجایی٬ کسی که به نظرم شبیه به آن دیگری گوگل می آمد٬ دختری را که در دورهء لیسانس نامش سارا چهرازی بود برای خواستگاری ام فرستاد عباس حیدری مثل برق گرفته ها به ناگاه ظاهر شد. بعد از آن هم مدام مجنون وار تعقیبم می کرد. اصلاً نیتش را نمی فهمیدم طبق گفتهء هاروکی موراکامی یا زن داشت و یا همجنس باز بود.
رشتهء ابتدایی اتوماتا هم که من را به ناحق وارد آن کردند هم مربوط به کار گوگل ست.از همان اول هم صورتش شبیه به لری پیج گوگل٬ آبرام آبراموویچ صاحب چلسی٬ نیک آهنگ کوثر روزنامه نگار و البته بیل کلینتون آمد. مدتها فکر می کردم آن قد بلند و پاهای بزرگ را که در کاریکاتورهای مانا نیستانی و به عنوان معرف گلشیفته فراهانی معرفی شد چه کسی می تواند باشد. کسی که شاید برای اولین بار به نام خدابنده در کنار خانهء سابقمان خانه ای داشت که بعد ها شرکت تولی پرس شد. عجبا که به نام براتی پدر بهنام در کنار ویلای شمالمان هم ویلایی داشت. همسایهء کناری سابقم دکتر موحدیان هم او بود. همان کسی که در کنار دکهء روزنامه فروشی دود سیگار اسه اش را به درون بینی ام می فرستاد و من لذت می بردم. چون در پیشگویی ها آمده است سیمرغ از دود تغذیه می کند.در مالزی در KLCC دیدمش مانند من برای فرار از باران به زیر سقف آمده بود. المعتمد بالله در تمام این سالها زیر بال سیمرغ مخفی شده بود. او با آن قد بسیار بلند تنها می تواند همان لقمان باشد که ما فکر می کردیم در اسرائیل و آمریکاست. او مثل دایی سعید ۵۸ سال دارد. گلی خانم براتی هم همان شیرین زنش ست که می گویند از او طلاق گرفته است و عجیب شبیه به خانم اوجی مدیر ساختمان ست که ادعا می کند شیرازی ست. حتی آقای رضوانی و هندی هم شبیه او هستند. بهنام هم همان آبتین پسرشان ست و البته دختر کوچکشان رومینا که همزمان با دختر لقمان در آمریکا بدنیا آمد. یادم ست نه سالم بود که به ایمان پیشنهاد دادم که نی بهنام را برای آزارش قایم کنیم. ایمان نی را برداشت و فرار کرد. پدر بهنام که شرکت کشتیرانی در جنوب داشت و مادرش معتقد بود معتادی دیوانه ست٬ بر سر من برای برداشتن نی بهنام و گریه انداختنش داد زد. گفتم نی را برنداشته ام راست هم می گفتم چون نی را ایمان برداشته بود. نی را از ایمان گرفتم و به بهنام پس دادم. بعد هم حرف هایی زد مثل اینکه چرا این بچه را به گریه انداختی و ... من هم بدون قطره ای اشک به چشمانش خیره شدم دنبال پاسخی دندان شکن می گشتم. این کارم دیوانه اش کرد پدرم را هم دیوانه می کند. بعد هم بدون اجازه اش رفتم. عباس حیدری هم پارسال وقتی سرش فریاد زدم که چرا با من این کار را کردی مثل کودکی هایم به من خیره شد و رفت. صاحب شرکت ایرانسل هم که مدام برایم پیغام می فرستد و دارد حالم را به هم می زند هم اوست. نصف جهان مال اوست و حالا شاه جهان ( جبرئیل) قصد آنرا دارد. بلاگفا و فیس بوک هم مال اوست. او یک نابغه نیست بلکه استاد کامپیوتر است. او همه چیز را به کامپیوتر می دهد تا برایش محاسبه کند. همان هکری که در فیلم ماتریکس بود.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
حامد و حسام ( پسرهای دایی حمید که با یک مرد ازدواج کرد.) تمام مدت ادعا می کردند در سپهرآریان واقع در شیخ بهایی شرکت کامپیوتری وابسته به گلرنگ کار می کنند این در حالی ست که کارمندان آنجا آنها را به هیچ وجه نمی شناختند. می گفتند به مدارس خوب می رویم و کامپیوتر می خوانیم این در حالی بود که حامد در لباس دخترانه با زلیخا به مدرسه راهنمایی ما می آمد و هیچ کدام از مسائل برنامه نویسی مرا هم قادر به حل کردن نبودند وبعید می دانم حتی دیپلم هم داشته باشند. با خنجری که دایی حمید و خانوادهء جواهری به ما زد باید راهشان برای قاچاق کالا از کیش باز شده باشد.
گفتم جعفر کذاب خود مهرهء شاه سفید است. بهاییان بلند رتبه یهودی هایی هستند که می خواهند زیر نام بها به همان نزولخواری و کارهای خلاف شرعشان برسند. اکثرشان هم اسمهایشان مانند آخرین خلفای عباسی الله می گیرد مثل یدالله. کسی که جعفر کذاب را حرکت می کند باید یک رَبّی باشد ( کلمه ای که قرآن برای عام یهود بکار می برد) چون بگفتهء قرآن این ربی ها هستند که حقایق را از مردم پنهان می کنند و از دستورات موسی پیروی نمی کنند و گرفتار لعنت موسی شده اند. اما قارونی که ربی را حرکت می دهد چه کسیست؟ اسم او را می گذاریم المعتمد بالله. و باید جای او را پیدا کنیم. شطرنج٬ بازی شیکی ست که نیاز به مکانی پر از آرامش دارد. المعتمد نه در ایران است و نه در اسرائیل. چون هیچ کدام امن نیستند. هر که در اسرائیل ست شهروند غیر ممتاز محسوب می شود و برهء الهی. سرانشان هم حکم نقاب را دارند. شمال آرام اروپا و کانادا هم سردست و اگر من بودم آنجا نمی رفتم. تنها جاییکه می ماند ایالات متحدهء آمریکاست. جایی که می شود سیاهپوستان را به نام موسیقی٬ مواد مخدر و سکس خرید و فروش کند. جاییکه تجارت به هر شکلش مرسوم ست. جایی که همهء اهالی رسانه اش دارند شبیه من می شوند و البته در تمام کلیپ هایش نقل بیگ بوب و بیگ اس من است. می دانید روسای گوگل و شرکت های بزرگ آمریکایی همه نقابند بعید می دانم هیچ کدام قادر به حل مسئله ای ساده باشند. باز به قول شاعر next to me, Uh uh. چیزی شبیه بزرگ شدن موسی در کنار فرعون. مثل قارون که پسرخالهء موسی بود. معروفترین یهودی که سعی کرد به خانوادهء ما نزدیک شود و تمام بستگانش هم خاخام بودند که فتوای مرگ صادر می کردند لقمان دوست دایی سعید بود. که بعد از ۲۰ سال٬ سه یا چهار سال پیش بیکباره از آمریکا به موبایل دایی سعید زنگ زد و ادعا کرد که شمارهء آنرا از دوستی مشترک گرفته است. مردی بلند قامت٬ سبزه رو با ریش پورفسری که اگر یادتان باشد گفتم نذر امام رضا کرده بود که از اسرائیل برود ولی بعید می دانم به نذر احتیاج داشته ست. می دانم او هم مهره است. حالا می رویم سراغ یهودی های دیگر زندگی من و مادرم. می دانم مادرم یک دوست یهودی داشت که بعد از طلاق از شوهر مسلمانش به اسرائیل رفت. پدربزرگم خانهء سابقمان را در جردن ( محلهء یهودی ها) از یک یهودی به نام یعقوب سروری که نام پسرش را مهدی گذاشته بود در سال ۵۸ به قیمت ۵ ملیون تومان خریداری کرد. وی بعدها به اسرائیل مهاجرت کرد. در دبستان همکلاسی یهودی به نام شهرزاد داشتم٬ نامی که برای من در داستان شهرزاد و شهریار آورده شده است. پنجم دبستان همکلاسی دیگری داشتم به نام فرزانه کیانی داشتم که مادرم معتقد بود یکبار از دهان مادرش شنیده است یهودی اند ولی دخترش ادعا می کرد ما زرتشتی هستیم و پدربزرگمش مغ زرتشتی ست. در راهنمایی دلارام دلافراز و دبورا و دوست آنها حضور داشت. پدر زلیخا هم شباهت عجیبی به یهودی ها دارد. یادم هست یکبار ضحی جعفری در پنجم دبستان از من سوال کرد: " که آیا پدر تو هم یهودی ست؟" که تا امروز پدرم سرکوفت آن سوال را به من می زند. به راستی کدام یهودی ست که جبرئیل رحمان با مال و مقام او و خاندانش را آزمود٬ و آنها جون خلفای عباسی سرکشی کردند و حالا جبرئیل خود را برای انتقام از او و قومش آماده می کند. قارون زمان ما که فرعون و بلعم باعورا و هامان برای او کار می کنند چه کسیست؟ المعتمد بالله چه کسی است؟ آیا او همان ثابت است که در کیش هتل داریوش را ساخت و دقیقاً روزی که من می خواستم همه را دعوت به سلف سرویش بکنم سلف سرویسش به مدت یک ماه بسته اعلام کرد. بر روی من شاهزادهء پارسی بر روی من لوتوس (سوشیانس) که بر سراسر کاخ داریوش هستم. جزیرهء کیش هم مثل آمریکا آرام ست بخصوص جایی ست که حامد به آن زیاد سفر می کند. به شیراز ملک سلیمان٬ ملک داریوش و خشایارشا٬ سرزمین باستانی اجداد پدری ام هم بسیار نزدیک است. کاخ داریوش را هم با کمک جعفر کذاب در آن ساخته اند! پس المعتمد بالله یا در کیش ست یا قرارست به آن وارد شود اما برای فرار از عذاب آیا من هر جا می روم همراهم می آید چون دیگر ایالات متحده هم برای او امن نیست؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
جعفر کذاب زمان ما٬ غیر از اینکه دوست دارد بر قبر شاه شجاع به عنوان شاه بعدی نماز بگزارد ( که امام زمان نامیرا را نشمرده) یک شبکهء سازماندهی شده از دختران و پسران دولتی دارد. دحتران دولتی یا پسران دولتی اصطلاحی ست در آمریکا برای دختران و پسرانی که به دستور دولت با دشمنان دولت روابط جنسی برقرار می کنند چیزی شبیه به لیلا خوشکان یا گوگوش ـ او اگر مادر بود فرزند خودش را بزرگ می کرد ـ که بعد از کاری که با زندگی گیتی پاشایی کرد درهای موفقیت دوباره به رویش باز شد یا مثل سوسن خواننده زن صاحب رستوران حاتم یا :
مثل شهرزاد ( دختر یکی از هنرپیشه های تلویزیونی) زن فعلی پسربزرگ آقای جواهری که وظیفه داشت او را از زنش جدا و معتاد کند و به روزگاری بنشاند که حاضر به کار کردن برای جعفر کذاب بشود. مثل وجیهه دختر مربی والیبال که بعد از داشتن روابط مختلف با مردان به سمیر پسرعمهء مادرم نزدیک شد و نظرش را برای ازدواج جلب کرد. در اتاقش که بروید عطر و لوازم آرایشش دقیقاً همانی ست که من دارم. وجیهه دوست فقیری دارد به نام فتانه که یکبار در اسفند ۸۳ او را در حال زدن مخ فرزاد حسنی ( مجری) در میدان فلسطین دیدم. مثل شهرزاد زن دایی فرید که کارمند صدا و سیماست از فائزه هاشمی تعریف می کند و تمام لباس های خانه ای که می پوشد همانهایی هستند که من دارم. مثل برادر لعیا زنگنه ـ که هم قیافه و هم اسمش مرا به یاد گلی زنگنه می اندازد ـ که وظیفه داشت به آنیتا دختر دایی مادرم نزدیک شود و با او ازدواج کند. پس از ازدواج به تمام نقطه ضعف های خانوادهء مادری ام دسترسی پیدا کرد. و مثل خیلی از هنرپیشگان و خوانندگانی که از فشارهای وارده پس از انقلاب ( مثل مجوز و ارشاد) تن به انجام کار برای جعفر کذاب دادند به دستور او معتاد کردند٬ مست کردند و زنا کردند. رد پای جعفر را حتی در خکوچکترین امور روزمره زندگی ما هم می توانید بیابید. و حلاصه اینکه این جعفر کذاب ما چون کوسه ای به شکار ماهیان بحری می پردازد. اما نمی داند که وقت انتقام الهی فرا رسیده است. حالا باید به دنبال دستی که خارج ار صفحه شاه سفید را حرکت می دهد بگردیم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 7:1 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
یکبار دیگر داستان هملت را مرور می کنیم: گفتیم پشت پدر اوفیلیا شخص دیگری قرار داشت شخصی که اعتماد مادر هملت را به خودش جلب کرده بود.
پشت حمید ( دایی ام) خانوادهء جواهری است. خانوادهء جواهری که کارخانهء مشیر را برای دمین بار با پدربزرگم معامله کردند اهل بازارند. نیلی که کارخانهء مشیر را با جواهری ها قولنامه کرده بود اهل بازارست. عمویم و پسرعمویند که برای بدست آوردن مالم و جسمم نقشه کشیده بودند در بازار است. کلوچه غملویی ( پدر این پسر) و برادران اعظم که دایی ام به روزگار سیاه نشاندند اهل بازارند. رفیق دوست و عسگر اولادی که برای خرید ملک آبا و اجدادی خاله گیسو ( زن دایی سابق ام) در نبش خیابان فرشته جایی که اغذیه فروشی یکتا هست جلو آمدند اهل بازارند. تمام نخ ها با بازار می رسند اما هیچ کدام از این بازاری ها توان جور کردن پرونده های چاق دولتی و بین المللی را برای وکیل فرزاد ندارند. پس سر تمام این نخ ها طبق هملت شخص در دست شخص دیگری قرار دارد. شخصی مثل جعفر کذاب شریک دزد و رفیق قافله. شخصی که ارتباط تنگاتنگی با بازار و بهاییان ثروتمند و نزولخوار دارد و از طرفی ارتباطی تنگاتنگی با دستگاه دارد. شخصی که هم به اصولگراها نزدیک است و هم به اصلاح طلبها. شخصی که شاه شجاع فکر می کند از فرزندانش جداست. شخصی که در گوش خانواده ام زهر ریخت و اعتماد مادرم را به خود جلب کرد. شخصی که برای خرید ملک آبا و اجدادی خاله گیسو قدم جلو گذاشت. شخصی که این روزها زیاد گردش و جابجایی دارد. شطرنج بازهای حرفه ای هیچگاه شاهشان را زیاد حرکت نمی دهند مگر زیاد کیش شوند. به راستی شاه سفید شطرنج که حالا مهره هایش یکی یکی از جلویش کنار می روند و او را بیشتر نمایان می کنند چه کسی می تواند باشد. واسطهء خیر ازدواج غملویی و گیتی پاشایی ( کسی که بعد از آشنایی با شاه شجاع به تصوف روی آورد) و همچنین دایی ام با فاطی جواهری هم باید ایشان باشند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||