|
|
|
|
|
دیشب دلم می خواست گریه کنم باید بهانه ای پیدا می کردم. گفتم شاید صبح زود بروم بهشت زهرا سر قبرها گریه کنم. بعد قبرها بگویند تو که همه اش گریه هایت را برای ما می آوری پس کی می خندی.
فیلم جدایی نادر از سیمین را نگاه کردم به امید اینکه دردناکتر از دربارهء الی باشد و من را به گریه بیندازد. اما ساخته جدید کارگردان هیچ حسی از فیلم قبلی نداشت و باید اقرار کنم اثری منطقی بود. پس گریه ام نگرفت و به ناچار دوباره به سمت بهشت زهرا گردش کردم. اما تا وقت اذان صبح خوابم نبرد در عوض تا ظهر خوابیدم. ظهر هم به جشن تولد پنجاه و چند سالگی مردی رفتیم که زنش او را با این کار غافلگیر کرده بود. هر بار که می خواستیم تولد تولد را بخوانیم مرد از خجالت به اتاق می رفت. آدم ها در این سن بیشتر دوست دارند گریه کنند و برایشان گریه کنند. از تولد که برگشتیم نقاشی ام را تکمیل کردم که در کریسمس ایو که مقارن با امام موسی ایو شده است از آن رونمایی خواهم کرد. من تازه فهمیدم این حضرت قائم شبیه حضرت علی است و خوب حضرت علی هم پسرعموی پیامبر بوده و مقداری شبیه به او پس حضرت قائم هم اندکی شبیه به پیامبر است. برای همین حضرت علی هم می توانسته با تصویر درون چاهم حرف بزند. بعد هم داستان شاهزاده کوچولو را خواندم و در پایانش بالاخره فرصتی برای گریه کردن پیدا کردم الآن هم گریه می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
تا پیش از این فکر می کردم که در میان زن ها ریاکاری کمتر از مردها باشد آن هم بخاطر اینکه مثل مردها مسئولیت اجتماعی آنچنانی که نگران از دست دادنش باشند ندارند.
اما دقیقاً بخاطر نداشتن همین مسئولیت اجتماعی و ترس از اینکه بدون شوهر یا مردشان چه کاری ازشان ساخته است گاه تبدیل به موجودات ریاکاری می شوند. زن ها اکثراً دو رو می شوند روی اول شخصیت حقیقی خودشان است و روی دوم شخصیتی که شوهر ( یا مرد) از آنها انتظار دارد. در روی اول زن, که آنرا اغلب در نبود مرد و در هنگام کار گروهی بروز می دهد موجودی است که از زیر بار هر گونه مسئولیتی شانه خالی می کند و سعی می کند تا ترکه ریاست را در دست بگیرد. اما در روی دوم که هنگام بازگشت مرد از سرکار بروز پیدا می کند ناگهان ترکه ریاست را به کناری می اندازد و جارو را به دست می گیرد چند بار هم در دیگی را که خودش آشپزش نبود را باز می کند طوری که انگار غذا را خودش درست کرده است بعد دست هایش را مشت می کند و وانمود می کند که دستهایش از درد مچاله شده اند. یک دست مچاله کرده را هم بر روی پشتش قرار می دهد که انگار کمرش هم از درد خشک شده است در عین حال در لیست خرید خانه هم مقداری حسابسازی می کند تا پولی را که برای خرید خودش نیاز دارد را از دانگ های داده شده توسط هر یک از افراد گروه جمع آوری کند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
یکسالی است که هر بار قیمت دلار را می پرسم تعجب می کنم و دوباره برای احتیاط واجب سوال می کنم. برای سکه چند سالی است که چنین تعجبی را دارم. سال ۸۲ هر بار که یکربع سکه برای مراسم عقد به قیمت خدابیامرزی بیست و پنج هزار تومان می خریدیم این جمله را می شنیدم " ربع سکه اصلاً جای رشد ندارد." الآن ربع سکه به قیمت باورنکردنی صد و پنجاه هزار تومان رسیده است.
چه کسی بود که می گفت ربع سکه جای رشد ندارد, سکه هایم کو؟ چه کسی بود صدا زد من را, قیمت این دو لا ( دلار و طلا) در کشورهای عربی غیر خلیجی ( با اینکه از ما بسیار فقیرترند) تا آنجا که می دانم از اینجا ارزانتر است در عین حال پولشان هم هر روز با ارزشتر می شود. برای رسیدن به چرایی این سوالات کافیست حداقل تقویم جلالی (مال پدر حسین داستان که در بازار کار می کند) را دنبال کنیم. گاه که از بازار می آید می گوید: " عمو جون! برو سکه بخر در بازار چو افتاده که سکه دارد به این میزان گران می شود. همهء بازاری ها هجوم برده اند برای خرید سکه." دقیقاً دو هفته پیش به من باز گفت: " عمو جون! هر چقدر پول داری بردار و برو دلار بخر. در بازار چو افتاده که قیمت دلار از ۱۳۸۰ تومان دویست تومان بالاتر می کشد. نمی دانی بازاری ها چطور دارند دلار می خرند." پیشگویی ها و یا چو های در بازار هر بار درست از کار در می آید. یکی می آید و بر روی قیمت سکه یا دلار دست می گذارد. به کسانی در بازار می گوید تا چو بیندازند همه هجوم می برند و سکه و دلار نایاب می شود. قول دولت هم برای ثابت ماندن قیمت آن می شکند. شاید بهتر بود دولت چند مخبر اقتصادی به جای تلویزیون در بازار داشت که هر چویی را به دولت گزارش می دادند مثلاً رشد دویست تومانی دلار. بعد با مشاوران اقتصادی اش صحبت می کرد و آنها هم به فرض توصیه می کردند که در این دو هفته فروش بیشتر از صد دلار به افراد بدون ویزای کشوری خارجی ( مثلاً بریتانیا) ممنوع است تا دلار نایاب نمی شد و قیمتش اینگونه بالا نمی رفت و همچنین در جای دیگر مثلاً گمرک, مالیات خروج یا ورود کالاهایی که بازاری ها مدت هاست میل به آن دارند را برای مدت کمی پایین می آورد تا هدف هجوم را تغییر دهد و فکر می کنم با این ترفند ها قیمت هر دو کالا ( طلا یا دلار به همراه کالای هدف جدید) هر دو پایین می آمدند. در مورد سکه هم همینطور باید جلوی هجوم برای خرید را پایین آورد.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید بد نباشد گاهی به جای فکر کردن درمورد عالم قدسی به مهمانی هایی برویم که راجع به اقدس خانم صحبت می کنند و ما هم لای صحبت ها در مورد اقدس خانم جند جمله ساده شده راجع به عالم قدس بگوییم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
سه ملک ناهید ( جبرئیل ) و هاروت ( عقل) و ماروت (ابلیس) به وسیلهء ورق تاروت برای زندگی انسانها بر روی زمین فیلم نامه می نویسند این سرنوشت است.
در این پروژه عظیم که با همکاری جمع کثیری از ملائکه روی می دهد ناهید رئیس است هاروت پلیس است و ماروت سالوس است که قرار بود نقش شخصیت بد داستان را بازی کند اما زیادی در نقشش فرو رفت و دیگر بیرون نیامد و بیرون هم نخواهد آمد. هر انسانی که بدنیا می آید دو جن و دو فرشته به عنوان دوربین مخفی او و دو جن را تعقیب می کنند یعنی مراقب هر سه ( دو همجنس سالوس و انسان) هستند و انسان را در موقعیت های مختلف درام, جنایی, تراژدی, اکشن, وحشت و رومنس قرار می دهند و تست بازیگری از عکس العمل های انسان و دو جن دیگر می گیرند بدون اینکه آنها متوجه شوند البته گاهی ممکن است شک کنند. اگر از ایفای نقششان خوب برآمدند در جشنوارهء سپاس ( قیامت) از آنها قدردانی شده و ویلاهای شیکی در بهشت هیلز ( تپه های بهشت) خواهند گرفت به همراه گشت مجانی در تمام گوشه کنار عالم. اگر هم بر نیامدند در طبقه شیاطین و سالوسان ( معروف به جهنم) حبس می شوند. حالا هر کدام از این سه نفر ( انسان و دو جن) که از عقلش استفاده کند و تکیه بر باد نزند باعث می شود که این تمیزان دوباره گرد هم جمع شوند و فیلمنامه را بازنویسی کنند یعنی سرنوشت را از سر بنویسند. چون خستگی و کار شبانه روز هم نمی فهمند هربار از نو می نویسند که خوب اینقدر این فیلمنامه این دست و آن دست شد و اتفاقات در آن افتاد و سالوسان و پاچه لیسان, پاچه گیری کردند تا سر رشته امور از دست آنان خارج شد و آن بالایی ها دست به دامان خدا شدند تا خداوند خودش فرجی پیش پای اینان بگذارد. به این ترتیب پیامبر در شبی به لقاء الله شتافت و از این لوح محفوظ ( کل محوطه هستی که گفتیم شبیه به یک کارت اعتباری و یا کتاب است!) دست به دست خارج شد تا از قیل و قال آن رهایی یابد و تنها صدای بدون نویز و پارازیت خداوند را در درون قلبش بشنود و راه و چاهی پیش پای گروه بگذارد. خداوند هم ابتدا به او راه نشان داد که رئیس و کارگردان این اثر عظیم را که میرزا جبرئیل خان کارگردان باشی باشد به عقد دهمین خلفش در بیاورد تا کارگردان ذینفع تر شود و حداقل بخاطر پسرش ( فیل) هم که شده ژانر حادثه ای و تراژیک اثر را کمتر کند. بعد پروژه حفاری و از چاه بیرون کشیدن اینجانب را توسعه دهند تا من از حلقه بیرون آیم و هرکس را که به چشمان نگاه کند به جادو دچار شود و در مدت یک هفته فاتحه اش ( اینجا به معنی کلید) خوانده شود.
تو بی کانتینیود...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
دقیق بخاطر ندارم که اولین بار کی بود که کنار زمین بازی فوتبال بچه ها گفتند مار!
ولی هر دو سه بار مار سیاهرنگی بود که به درون سوراخی رفت. یکبار هم کف اتاق حصیر انداخته بودیم و من خواب بودم هر بار با صدای خزیدن مار بر روی حصیر بیدار می شدم و هر بار که مامانم گوشه و اطراف را نگاه می کرد ماری نمی دید. دست آخر از خوابیدن در اتاق منصرف شدم. باز اردیبهشت ۸ سال پیش دقیقاً بعد از آمدن زهرا خانم به عنوان خدمتکار به خانه مان که بعد ها فهمیدم ابلیس بود احساس کردم ماری در درون شکمم می پیچد با استفراغ های زردرنگی که از دهان و بینی ام بیرون می زد از خواب بلند شدم. بر روی تخت بیمارستان بیهوش شدم شاید دو ساعت. بیدار که شدم آن احساس پیچیدن مار در شکمم تقریباً از بین رفته بود. امسال سه ماه تابستان با متخصص پوستی ( از این ها که دوره دو یا سه ماهه پوست دیده اند به نام لیلی نقیبی.) در ارتباط بودم که بعدها دوباره فهمیدم ابلیس است. بعد از آن هم دوباره پیچش های شکمی و ... پریشب از لای دیوار صدای نیش مار می شنیدم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم در اردیبهشت ماه اتفاق عجیبی برایم افتاد. نشسته بودم و کتاب درسی ام را ورق می زدم که انگار آهنربایی ( شاید بهتر باشد بگویم روح ربایی) روح من را کشید. انگار که در حالت مرگ ( نمی دانم کدام مرگ بود ملک الموت یا ابلیس) باشم. چیزی که آنرا عجیب تر می کرد شب خواندن بلبلی کنار پنجرهء اتاقم بود. به محض شب شدن شروع به خواندن می کرد که آن زمان آنرا گذاشتم به پای جفتگیری اش.
تصاویر مختلف به ذهنم هجوم می آورد و تمام چیز هایی که تابحال خوانده بودم. یکی هم افسانهء محبت صمد بهرنگی که خواب دختر پادشاه غیظ خانم دزدیده شد. پای چشمم سیاه شده بود. خیلی سعی کردم بیهوش نشوم دلیل اصلی اش هم این بود که بعد ها نگوید غشی. پایان شب دوم درست اول صبح که تازه خورشید در آمده بود گفتم چه می خواهی گفت بوسه و آغوش. فکر کردم زمان مردنم رسیده است و این بوسهء مرگ است. و دوباره تصاویر مختلف هجوم آوردند. گفتم کجایی؟ به لامپ نگاه می کردم لامپ روشن تر می شد. به آینه نگاه می کردم از آینه صدایی می آمد. فکر کردم خدا باشد. بعد انگار که رشته مرواریدی باشد که نخم را بکشند به هر جمله ای نگاه می کردم برایم بی معنی بود. انگار روحم شده باشد تکه لباسی ما بین من و موجود دیگری که هر دو بر سر تصاحبش کشاکش داشته باشیم. دلم می خواست بمیرم. حتی حمام داغ هم نتیجه نداد. یک ماه به خانه دایی ام رفتم. روزهای اول در تخت خوابیده بودم به ابر که نگاه می کردم ابر حرکت می کرد سرم را زیر بالش کردم. به پای شهرزاد می گفتم ای خداوند من با من حرف بزن و پای او حرکت می کرد به سر دایی ام نگاه می کردم می گفتم ای خداوند من با من حرف بزن و دایی ام شروع به آواز خواندن می کرد. فقط می توانم بگویم وحشتناک بود. و بعد دوباره تصاویر هجوم می آورد انگار که کسی بخواهد همه آن تصاویر را به هم مربوط کند چیزی که می توانم بگویم درست همانند طلوع ( شروق) خورشید نرم نرمک اتفاق می افتد. امشب صفیر سیمرغ می خواندم که اشراق یا طوالع را با این آیه توصیف کرده بود:" و هو الذی یریکم البرق خوفا و طمعا" خوفاً من الزوال و طمعا فی الثبات. مثل برق گرفتگی می آید و مثل طلوع خورشید ( از هنگام شب تا طلوع سپیده) نرم نرمک اتفاق می افتد و در ماندن طمع دارد. انگار که از عزت پروردگار به حضرت عزت ( ملک قضایی بر صفت عزت) تا من برق کشیده باشند و بدن من را هم خیس به انتهای آن متصل کرده باشند. یکبار خیلی بچه بودم شاید سه ساله می گویند برای مادرم هم یک چنین اتفاقی افتاد و می خواسته در شکمش چاقو بزند که پدرم جلویش را می گیرد. هیچ کس هم شاید به جز خودش هم نفهمید چه بود ولی چیزی که بود همیشه همه چیز را بدون کلمه ای حس می کرد. همه به هم ریخته بودند و مادرم را پیش روانشناس بردند او هم گفته بود راحتش بگذارید چون مدام حرف های عجیبی می زده است. یادم هست از من می ترسید و از من دوری می کرد بعد هم که آن عروسی کذایی را در سال ۶۶ برایم گرفت و البته فکر می کنم هاله ( هم دختر عموی و هم دختر خاله مادرم) حرفهایش را باور کرد که عروسی اش را با من شریک شد. تا به همین امروز هم بعضی از افراد فامیل می گویند مادرت دیوانه ( مجنون) بود. بعد کتاب صفیر سیمرغ نقل می کند که بعد از آن سکینه اتفاق می افتد. این سکینه به معنی آرامش و رهایی از این حالت که اشراق نامیده می شود نیست. بلکه به این معنی است که جریان نوری که در وجودت شروق ( طلوع) کرده بود همچون خورشید پس از طلوع در آسمان بدنت می ماند تا لحظهء غروبش برسد و دوباره طلوع کند. یعنی حالا باید تمام چیزهایی را که این خورشید برایت روشن کرده است ببینی و یکی یکی بررسی کنی. درست مثل اینکه از موتور محرکی ( ملک قضایی عزت) به پروانهء قایق (انسان) در اثر استارت جریان برق برسد. پروانه شروع به چرخیدن می کند و قایق شروع به حرکت در پهنهء دریا و نور روشن خورشید حال تا بنزین تمام نشود یا موتور را کسی ( در اینجا خداوند) خاموش نکند همچنان پروانه قایق به چرخیدن ادامه می دهد. بعد به پیامبر فکر کردم که در آیه ای می گوید اگر این قرآن را بر کوه نازل می کردیم کوه خاشع و متصدع می شد یعنی کوه پودر می شد. می گوید او بیهوش می شده است و البته خدا به او بسیار رحم کرده است که سکته قلبی نکرد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتیم خداوند در ذات یکتاست و بدی ( پستی) در او راه نمی یابد و همچنین صفات او بر هم تأثیر نمی گذارند و از قدرت یکدیگر نمی کاهند و تمامی صفات او در یک سطح و در بالاترین سطح آن قرار دارند پس تمامی صفات برای او مطلقند. مثلاً صفات در مورد خداوند خالق و باریء است یا خالقُ باریءُ و یا خالق یا باریء. اما او خالقِ بارئ نیست کسره اضافه بدین معناست که این دو صفت بر هم تأثیر می گذارند و از قدرت یکدیگر می کاهند.
حال خداوند از هر کدام از صفاتش ( به جز یکی*) یک موجود ( بدون هیچ واسطه ای) آفرید که این موجودات قضایی اند یعنی همواره بر یک کارند. این موجودات معمولاً اضافه الله دارند مانند روح الله ( نفَسی که خداوند بی واسطه خلق نموده است.) ید الله ( دستی که خداوند بی واسطه آفریده است.) و یا تک صفتی اند مثل راتق ( که تنها همین ویژگی را دارد.) موجودات قضایی هم به خلق پرداختند. طبق کتاب آواز پز جبرئیل زایایی و یا خلق کردن برای ملائکه بصورت نظر افکندن و بدون نزدیکی است. مثل نقاشی کردن که با نظر افکندن در طبیعت تابلویی ( موجود جدید) خلق می کنیم که هم ویژگی های طبیعت و هم مقداری از ویژگی های ما ( مانند خشم یا لطافت) را دارا می شود. به همین ترتیب موجودات قضایی با نظر افکندن در یکدیگر در خلق موجود جدیدی شدند. مثلاً ملک راتق در ملک فاتق نظر افکند و ملک راتقِ فاتق پدید آمد که صاحب هر دو صفت است اما مقداری از قدرت هر دو کاسته می شود. کتاب الله در کلمة الله نظر افکند و ملکی با دو ویژگی کلمه و کتابت به وجود آمد. بدین ترتیب موجودات قدری به وجود آمدند که قدرت اختیار در آنها بالا می رود. هر چقدر که صفات دخیل ( ملائکه دخیل) در یک موجود بیشتر باشد قدرت اختیار آن موجود بیشتر می شود مانند انسان که تمام عوالم در خلق او نقش داشتند. به چنین موجوداتی قضا و قدری گویند که از قضا به قدر پناه می برند. به این ترتیب آیه یدالله فوق ایدیهم هم به این معناست که دست خداوند بالاترین دست هاست و هم به این معناست که ملک یدالله مقامش از بقیه ملائکه ید بالاتر است. یا والله خیر الماکرین هم به این معناست که خداوند از شما مکارتر است و هم به این معنی که صفت مکرخداوند از تمام ملائکه صاحب صفت مکر بالاتر است. *: این اسم نباید الف و لام بگیرد یا صفت تفضیلی بشود و یا اضافه خیر و یا فوق داشته باشد چون تنها یکی است و نیاز به شناس شدن یا برتری یافتن ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند در ذات یکتاست و در او بدی ورود نمی یابد یعنی چه؟
موجودات خداوند به دو دسته تقسیم می شوند قضایی و قدری. موجودات قضایی بی واسطه خلق شده اند پس بدیع و بکرند و در ذات یکتایند و در آنها بدی راه نمی یابد ( که با مال خداوند فرق دارد) مثل عناصر معدنی جدول شیمیایی مثلاً پتاسیم که تنها خواص پتاسیم را داراست پس در ذات یکی است. اما ذاتش را نمی تواند تغییر دهد مثلاً رفتار آهن را داشته باشد. در عین حال قدرت ترکیب و خلق دارد. اما طبقات زیرین ِموجودات ِقضایی اینگونه نیستند پس در ذات یکتا نیستند زیرا کار گروهی موجودات قضایی هستند. مثل ترکیبات معدنی که خواص چند عنصر را دارد. مثلاً کلرید پتاسیم که هم خواص کلر را دارد و هم خواص پتاسیم در عین حال مقداری از خواص کلر و پتاسیم را هم ندارد. مثل بچه که هم خواص پدر را دارد و هم خواص مادر اما مقداری از خواص هر دو را هم ندارد و در عین حال موجود جدیدی است. طبقات زیرین موجودات قدری هم یا حاصل کارگروهی تنها این موجودات است و یا حاصل کار گروهی میان هر دو گروه قضایی و قدری. موجودات قدری علاوه بر قضا قدرت تغییر در خود را دارند یعنی در هر لحظه میان ذات های مختلفی که جزء گروه ساخت آنها بوده است یکی را انتخاب کند. مثل بچه که در لحظات مختلف زندگی یا رفتار پدر را الگو قرار می دهد و یا رفتار مادر. چون موجودات قدری حاصل کار گروهی موجودات طبقات بالایی و طبقات زیرین آنها است پس در رفتارش فراز و نشیب دیده می شود. اگر رفتار طبقات بالایی را الگو قرار دهد صالح است و اگر رفتار طبقات زیرین را الگو قرار دهد طالح و بدکار می شود. حال انسان هم موجودی است قضایی و قدری حاصل همکاری عرش و فرش و طبقات آسمان و عالم ماده. عالم ماده به او خاک داد و او خاک را داد به عرشی, عرشی به او آب داد, خمیر را دادند به جنی, جنی به او آتش داد. نان را دادند به روحی, روحی به او جان داد. آدم را دادند به فرشی, فرشی به او عقل داد. و برای اینکه کشاکش بین همه این طبقات در نگیرد او را در میانه جای دادند یعنی در مرز آسمانها و عرش که فرش نامیده می شود. پس انسان در ذات یکتا نیست و دارای فراز و نشیب است. انسان مانند یک ترکیب آلی است یعنی عناصر و ترکیبات معدنی زیادی در او نقش داشته اند پس خواص زیادی دارد و در ذات یکتا نیست. گاه در رفتار سوی خاک و آتش رود که آنها از خداوند دورترند و موجودات زیادی در ساخت آنها مشارکت داشته اند پس در این هنگام گناهکار می شود چون راههای بهتری هم برای او وجود دارد و گاه سوی روح و عقل و یا آب رود که به خداوند نزدیکتر و نزدیکتر می شود چون آنها از نظر ذات به او نزدیکتر می شوند. همین طور که گفتیم روح الله ملکی است که در انسان دمید و به او روح داد پس منظور از یدی ( ید خداوند و یا یدالله) که کلمه ایست که در هنگام ورز دادن گل انسان استفاده می شود هم ملکی است از ملائکه خداوند. به همین ترتیب هر اسمی در قرآن به آن الله افزوده شده ملکی است از ملائکه خداوند. هر کدام از اعضا و جوارح پیدا و نهان انسان هم توسط ملکی به انسان داده شده است. یعنی تعداد ملائکه و موادی که در ساخت انسان نقش داشته اند بیشتر از آنی است که گفته شد چه بسا که هر طبقه از آسمان و عرش در او مشارکت داشته اند. مثلاً ملائکه صدری که به او قلب و سینه داده اند یا ملائکه ای موسوم به ارواح یا انفاس که به انسان دستگاه تنفس که شامل ریه و نای و نایژه و تارهای صوتی و زبان و بیان و استفاده از کلمات را داده اند. عالون و عرشیان به او همدلی و ارتباط بی کلام داده اند. چه بسا دستگاه گوارش هم کار ملائکه هاضمه باشد که کارشان هضم کردن مسائلی در آسمانهاست. و قبل از این گفتیم که خداوند از هر صفتش ملکی آفریده است به جز یکی از صفاتش که تنها اختصاص به خودش دارد و نه به کسی دیگر. اما تمامی این صفات در انسان هم هست پس به تعداد این صفات که هزارتایند ( و در دعای جوشن کبیر آمده است) ملائکه چه با واسطه و چه بی واسطه در ساخت انسان نقش داشته اند. بنابراین شاخه های درخت طوبی در آسمان و تنه اش بر روی زمین است. مثلاً کتاب الله ملکی است که کتابت به انسان داد اما همانطور که ارواح داریم پس کتب داریم یعنی ملک کتاب تنها یکی نیست. و برای تشخیص کلمه یا صفتی اضافه می یابند یعنی کتاب مجید, کتاب کریم , کتاب مبین ... که هر کدام حاصل ترکیب کتاب ابتدایی ( ملک کتاب الله) با ملکی دیگر است مثلاً ملک کتاب مجید توسط ملک کتاب و ملک مجید زاده شده است.
پس موجودی که در کار او تغییر وجود دارد قدر می یابد. به همین دلیل موجودات قضایی تغییر شکل نمی یابند و راه برای آنها تنها یکی است چون در ذات یکتایند. اما موجودات که تغییر شکل می یابند و مثلاً به قالب انسان در می آیند هم خود ساخته دست مخلوقی دیگر از خداوندند. یعنی جبرئیل که تغییر شکل می یابد خود مخلوقی از خداوند اما با واسطه است. ولی او بر روی زمین روح الله می شود پس روح ابتدایی بر روی زمین است و بقیه ارواح از اویند اما روح الله آسمانی نیست چون روح اولین نیست و کلمه است و نه کلمه الله پس اولین کلمه خلق شده نیست. اما خداوند در ذات یکتاست به این معنا نیست که قضایی است چون که می دانیم او قدرت تغییر را داراست و اراده دارد. بلکه معنایش اینست که هر چه هست مال خود است و تمامی صفات و عناصر مال خود اویند و حاصل ترکیب چند چیز نیست. مثلاً کلرید پتاسیم نیست که هم خواص کلر و پتاسیم را داشته باشد اما مقداری از خواص کلر و پتاسیم را از دست داده باشد. بلکه او کلر و پتاسیم است که خواص هر دو را به طور کامل دارد یا به بیانی تمامی صفات در او هستند بدون اینکه از هر کدام از صفات چیزی کاسته شود و قدرت مطلقه اش را از دست بدهد. پس چون تمام صفات او در اوج اقتدارند و هیچ کدام مانع بروز دیگری نمی شود و همه در یک سطح قرار دارند پس در ذات او فراز و فرود وجود ندارد. بدین ترتیب در وجود او بدی یا پستی راه نمی یابد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط نشئه
|
|
||