روزهای افتتاحیه گالری شیرین پر می شود از هنرمندان افتاده، البته از دماغ فیل. هنرمندانی با لباسهای پر زرق و برق زنان شاه عباس صفوی و مردان اشراف دورهء لوئی چهارده . گاه اینقدر سرشان را بالا می گیرند که در نگاه اول جای دو تا چشم، دو تا سوراخ دماغ می بینی. به نظرشان پژو پارس شان ماشین آخرین مدلی است و وقتی که می خواهند برایت قسم بخورند می گویند:" به خدا خانهء ما فرمانیه است دروغ نداریم که بگوییم."
وقتی خیره به این همه نخوت نگاهشان می کنی فکر می کنند آوازهء نمایشگاه هنری که در حیاط خانه مادربزرگشان برپا کرده اند به گوشت رسیده یا مصاحبهء ساعت سه نصف شبشان با رادیو را شنیده ای.
بودن در چنین محیطی یعنی بودن در جهنم.
پله ها را که یکی یکی پایین می آیی در یک گوشهء دنج باغ یک کافه هست.
اولین بار سرما خورده و دل زده از محیط، خواب آلود وارد این کافه شدم در حالیکه کل موجودی کیفم 5 هزار تومان بود.
بعد از سفارش کاپوچینو 3 هزار تومانی، خانم کافه دار با صمیمیت گفت:" امشب کافه شلوغ است. اگر بخواهید قهوه را در داخل میل کنید 30 درصد سرویس دارد. کیک هم داریم از 5000 تومان به بالا." رفتم یک صندلی آهنی از بیرون بیاورم که برادرش را دنبالم فرستاد تا صندلی را حمل کند و در داخل کنار میز بدون صندلی بگذارد. نشستم. خانم کاپوچینو را آورد. مشغول خوردن که شدم نمی دانم چه شد یک نصفه کیک هم برایم آورد و گفت:" این هدیهء من به شما." موقع پرداخت هم نه 30 درصد سرویس را گرفت و نه کل پول کاپوچینو. سرجمع همه را 2500 تومان حساب کرد*. رفتار آنشب آن خانم برایم شیرین آمد. آنشب فهمیدم می توان با همه با صمیمیت رفتار کرد بدون اینکه بشناسیشان.
قصه ما به سر رسید شهلا به خونه شان رسید.
*: حساب کنید چقدر پول برایم باقی ماند؟ روی این مسئله ریاضی تا پست بعد فکر کنید.
چومورچومور بیانه به کره ای یعنی خیلی خیلی متأسفم.
پدر ِالهام _ 86 ساله_ فراموش گرفته است. یا نباید از خانه بیرون برود و یا اگر می رود با خودش آدرس و موبایل ببرد. اما هر روز قبل از رفتن از خانه آدرسی که الهام در جیبش گذاشته را پاره می کند و موبایل را به سمت دیوار پرتاب می کند. نتیجه اینکه گم می شود و تا نیمه های شب الهام و شوهرش در خیابان ها به دنبالش می گردند. چشمانش آب مروارید آورده اما دکتر نمی رود. پروستاتش هم بزرگ شده و ادرارش را به سختی کنترل می کند ولی قرصهایش را نمی خورد. هر حرفی که به او می زنند گریه می کند و می گوید:" ای کاش حاج خانم زنده بود تا حرف مرا می فهمید."
اما رضا پدرش را در آمریکا در مدرسهء سالمندان ثبت نام کرده است. رضا هر روز در کیف پدرش خوراکی می گذارد و او را به مدرسه اش می رساند. در مدرسه اول به آنها دو دفترچه یادداشت می دهند یکی برای جیب چپ و دیگری جیب راست، در یکی مشخصات مربوط به دیگران را می نویسند مثل تلفن ها، آدرس ها و ساعت قراری که با دیگران دارند. و در دیگری مشخصات مربوط به خودشان آدرس، تلفن، زمان خوردن قرصها، انجام آزمایشها و وقت دکترشان را . سپس یاد می گیرند چگونه مشکلاتشان را بیان کنند بدون خجالت و گریه، فیلم و کتابی را که خوانده اند برای دوستانشان تعریف کنند ، دوست دختری از میان همکلاسی هایشان بیابند و با او بستنی بخورند، به سالن رقص بروندو... بدون هیچ خجالتی از ظاهرشان. موسیقی و فیلم هم برایشان پخش می کنند. هفته ای یکبار جوانانی داوطلب می شوند تا موهای مردان را اصلاح کنند و زنان را آرایش.
هر ماه جلسهء مشاوره ای برای فرزندان آنها می گذارند تا به آنها یاد بدهند چگونه با پدر یا مادر پیرشان حرف بزنند.
جالب تر اینکه بیشتر هزینهء این کلاسها بعهدهء دولت است.
به این ترتیب به آنها می آموزند پیری بخشی از زندگی است و سالمندی ِبا طراوت یعنی شخص بتواند بین روان و بدن خود تعادلی ایجاد کند و نه آنکه همچنان حافظه و تحرک جوانی هایشان را داشته باشد.اینقدر ظاهرشان بنظرم عجیب آمد که همانجا جلوی در چند لحظه ای ماندم بیحرکت و خیره، چون درختی که انگار سالهاست خشکیده. آنها کمی خود را تکان دادند و بالاخره موپیچکی سکوت را شکست:" ببخشید که جلوی درتان نشسته ایم . قرار است کسی بیاید دنبالمان ولی هنوز نیامده."
گفتم:" خواهش می کنم. مسئله ای نیست."
تا قبل از دیدن فیلم گربه های ایرانی* اصلاً به ذهنم هم خطور نکرد که آن چهار نفر ِآنشب یک گروه زیر زمینی ایندی راک بودند و آنکه قرار بود بیاید دنبالشان می خواسته آنها را ببرد به زیرزمینی که خودش زیر زمین ِ زیرزمین دیگر بود و باز آن زیر زمین، زیرزمین ِ زیرزمین دیگر... و یا به طویله ای تا با خیال راحت ساز بزنند. چون راک زدن در کشور ما جرم است و زندان دارد.
در جهان ما هر که اندیشه اش را با روشی بیان می کند: من با بلاگم، یکی با رقصش و دیگری با ساز و آوازش... و روشی که کلاً به آن می گویند هنر _تمایز انسان با حیوان_ (روشی که بدون جنگ خونریزی، فحش و یا له کردن یکدیگر زیر کتک باعث جلب توجه و تحول در جامعه می شود.) اما وقتی آزاد کردن اندیشه از این طریق ممنوع باشد انسانها در آتش اندیشه شان یا خواهند سوخت و یا چون آتشفشان گدازه به اطراف پرتاب می کنند و می شود آنچه که در کشور ما شد.
*: فیلمی زیر زمین دربارهء موسیقی زیرزمینی ساختهء بهمن قبادی.
همنشینم خانمی بود که به زور جواب سلامم را داد و از اول حرکت تا زمانیکه در مکالمه ای تلفنی کلمهء میرداماد را بکار بردم پشتش به من بود.
دو خواهر در سمت چپم نشسته بودند که هر چه کردم باب صحبت با آنها باز نشد. روبرویم هم مادر جوان چادری همراه با دختر چهار یا پنج ساله اش بود که تا پایان سفر شاهد شیرینی هایش بودم نشسته بودند.
تنها کاری که بعد از حرکت برایم ماند نگاه کردن به لاشه های قطارهایی بود که با سرعت از کنارشان عبور می کردیم.
در قطار پذیرایی کامل بود. بعد از خوردن صبحانه ام چشمم به خواهر لاغرتر افتاد. یک نانش را با پنیر خورده بود و به کره مربایش لب نزده بود. اما من هر آنچه در شعاع 20 سانتی متریام قرار گرفته بود خوردم. بیخود نیست که دارم از کران تا کران تپل می شوم. در هنگام ناهار هم وضع بر همین منوال بود.
بعد از صبحانه فشار بر رویم زیاد شد. راهرو را طی کردم. یک دکمه را زدم و با صدای فیشی در واگن باز شد. بین دو واگن دو پسر ایستاده بودند و سیگار می کشیدند و با خنده مشغول تماشا کردن من در حال کلنجار رفتن با در توالت بودند. بی خیال همچنان تلاش می کردم. بالاخره هماهنگی بین دو دستم در را باز کرد. دکمه را فشار دادم و همزمان در را کشیدم.
سوراخ توالت پر از آب بود. احتمال دادم چاهک این توالت باید گرفته باشد. به سراغ ان یکی رفتم . آن هم همینطور بود پس نباید مشکلی باشد.
بعد از فشردن دکمهء سیفون ، توالت هر آنچه در گلویش بود را بلعید. با زدن دکمه ای آب به شیر آمد و دست و صورتم را شستم. به سر جایم برگشتم و با زدن دو دکمهء پِلِی روی صورتم فیلمی بدون مجوز دیدم.
بیدار که شدم، بالاخره رغبت کردم و روزنامهء روبرویم را باز کردم.
جمعه در مشهد در محکومیت هتاکان به عاشورا راهپیمایی گذاشته و خواستار مجازات اشد برای آنها خواهند شد.
اگر مجازات آنها اشد باشد، چه مجازاتی برای آنها که در محرم الحرام آدم کشته اند خواهد ماند؟
بقول سجاد(ع) : مؤمن باید به خودش مشکوک باشد. اما طرفین بدون هیچ شکی خودشان را حسین(ع) می دانند. پس این همه درگیری برای چیست وقتی یزیدی نیست؟
در صفحهء بعد چشمم به سرمربی جدید پرسپولیس می افتد. تمام زیر زمین چمن فوتبال ایران را کانال کشی کرده هر سوراخ را که می گیری از سوراخ دیگر سر بر می آورد.
جمله اش در بالای تصویر خودنمایی می کند:" کرانچار استاد من است."
احنمالاً چند ماه بعد که پرسپولیس در آستانهء سقوط به لیگ دسته 1 است در برنامهء نود خواهد گفت:" من در شرایط خاصی این تیم بحران زده را از کرانچار تحویل گرفتم. شما بگو آقای فردوسی پور اگر کرانچار سر مربی گری بلد بود، چرا تیم را به من دادند؟
همزمان با بستن روزنامه به سمنان رسیدیم. با کویرها و کوههای قشنگش، کوههایی با دامن های پرچین و طرح یک زن روستایی .
جذب منظره شدم. کوهها جای خود را به خانه های قرچک دادند و آنها هم کم کم جای خود را به سکوی راه آهن تهران.
و دوباره تهران، شهر شلوغ و کثیف خودم. و دوباره تهرانی ها، همشهری های همیشه بی اعصاب خودم.
***
کامپیوترم را هنوز ندادم درست کنند. از یک طرف این سوختن کامپیوتر سبب خیر شد. به هزار کار نرسیده ام می توانم برسم.
از تمام کسانیکه در این مدت با دادن کامنت، ایمیل، آگهی در روزنامه و فرستادن دستهء گل خود را در غم از دست دادن کامپیوترم شریک دانستند کمال تشکر را دارم.و بقای عمر کامپیوتر آنها باشد.
از همینجا معذرت می خواهم که دیگر نمی توانم طبق معمول به بلاگ هایتان سر بزنم.
Long time no see
وقتی سه ساله بود رفتند آمریکا تا الآن که سی ساله است. عمویم تعلق خاطر چندانی به دین نداشت، مادرش هم عرب ـ مسیحی بود. در محیطی غیر مذهبی هم رشد یافت. پس یک مسلمان کاملاً مؤمن شد. زنی مؤمن گرفت. پسرهایش را هم، به نام اولیاء و انبیا کرد.
وقتی ایمیل برایش می فرستم دقیقاً ۸ ساعت بعد جوابش در میل باکسم است. مگر برایش بفرستم
Merry christmas
تا کریسمس سال بعد هم صبر کنم هیچ جوابی برایم نخواهد فرستاد. حدس می زنم او هم مانند بقیه اعتقاد دارد کریسمس مال مسیحی هاست.
اما اگر من جای او بودم. به جای موضع گرفتن در مقابل کریسمس و تلخ کردن زندگی بر خودم و دیگران، می آمدم یلدایمان را با کریسمسشان مخلوط می کردم. یک سرو می خریدم، به جای تزئیناتش، انارهای قرمز و آجیل های مشکل گشایی را که در تور ریخته بودم آویزان می کردم. در پای درخت هم چند پاکت قرمز که درون هر یک فال حافظی به همراه یک اسکناس چند دلاری می گذاشتم.
مثل همان کاری که ایرانیان بعد از اسلام آوردن کردند. به جای تلخ کردن عید بر خودشان سفرهء هفت سین شان را برقرار گذاشتند فقط بر بالای آن قرآنی افزودند. در لحظهء تحویل سال هم دعای اهدایی امام جعفر صادق همان حوا حالنا را خواندند.
پس یلدا و کریمستان مبارک.
نکته: کامپیوترم دوباره سوخت.
*: لفظ مقابل پاکدامن
**: اگر پاکدامن بود که در تور عروسی رونالدو گیر نمی کرد.
یک هفته بود که در خانه گوشت نداشتیم. غذایمان شده بود انواع دَمی مثل دمی باقالا، دمی لوبیا و دمی عدس…
من هم به روی مبارکم نمی آوردم. تا همین شنبه که بالاخره در مسیر بازگشت به خانه دم شهروند پیاده شدم. برای اینکه ته ماندهء پولم خرج اعطینا نشود بدون سر زدن به قسمتهای مختلف فروشگاه شهروند یکراست به قسمت گوشت اش رفتم.مرغ و ماهی خریدم. همین چند قلم فقط شد سی هزار تومان. یعنی بیشتر پولی که ته کیفم بود.
سوار اتوبوس شدم. در راه تمام فکرم مشغول این شلوارهای تنگِ مشکی نایلونی بود که خانمها با پالتو و بوتشان می پوشند. از چند مغازه پرسیده بودم اما هیچ کدامشان نمی دانستند از چی حرف می زنم. نزدیک پیاده شدنم بالاخره به این نتیجه رسیدم که از یکی از خانمهایی که از این شلوارها به پا دارد بپرسم شلوارش را از کجا خریده؟
بعد به خودم گفتم:" یعنی کار زشتی نیست؟"
دوباره به خودم گفتم:" نه! تو که سؤال زشتی نکردی فقط می پرسی شلوارتان را از کجا خریدید؟"
در ایستگاه سر کوچه مان پیاده شدم. اما به محض پیاده شدن آقای عابری از من پرسید:" این گوشتها را از کجا خریدید؟"
تو دلم گفتم:" به شما چه!"
اما جواب دادم:" از شهروند!"
بعد با حالت آدمهای که انگار از شوک در آمده اند، گفت:" چون از بالا می آمدید فکر کردم آنجا گوشت فروشی باز شده!"
چند قدمی از ورودم به کوچه نگذشته بود که رفتگر افغانی رو به من و بی مقدمه گفت:" خوب گوشتها را تَکه تَکه می کنید و می خورید و به ما نمی دَهید!"
بعد از گذشتن از او بود که به این نتیجه رسیدم که اگر بی مقدمه از خانمی که یکی از این شلوارها را به پا دارد بپرسم : "ببخشید! می توانم بپرسم شلوارتان را از کجا خریدید؟" کار زشتی است. و البته به حرف مامان هم رسیدم که گوشت را در کیسهء مشکی خرید باید گذاشت.گاهی اوقات دعا می کنم این دوستان ممیزی (که حتماً به بهشت می روند و می خواهند ما را هم به زور با خودشان به بهشت ببرند) در لحظهء ورود به آن قسمت از بهشت که همهء دنیای ما و خودشان را برای آن گذاشتند با این صحنه مواجه شوند:
صحنه در ادامه مطلب
....هاااااااااااااااااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااااااااااااااااااه....